Posts

کالیله

Image
میلیون ها سالست بشر می بیند که   آفتاب از مشرق در میآد. میره بالا. بعدسرازیر میشه توی چاه مغرب. بعد هم می شنویم که دانشمندی بوده باسم « گالیله » که چار صد پیش گفت:< بالام جان، زمینه که بدور خورشید می چرخه نه بعکس.> مقاماتی به گالیله گفتند:<مثل اینکه عقلت پار سنگ ورمیداره. تو بهتر میدونی یا تورات. تا دنیا دنیا بوده این آفتابه که دور زمین می چرخه.> ولی گالیله گوش نکرد که نکرد. تا اینکه یکی از سلاطین کلیسا به سال 1616 گالیله رااخطار کرد. کله سحر ریختند سرش و چشم و دست بسته بردنش و انداختنش توی « هلفتونی » « سولیتاریته ». 18 روز متوالی نذاشتند که بخوابه و هی ازش بازجویی کردن و هر وخت گالیله می گفت والله بالله رمین بدور آفتاب می چرخه، دو بامبی زدن توی سرش و گفتن:< استغفار کن، ملعون. چشاتا وا کن. خوب نگا کن. این آفتابه که می جرخه دور زمین.> عاقبت گالیله متوجه شد که دعوا سر لاحاف ملاست. در یافت که باید حرف خود را پس بگیرد تا زنده بماند. گفت:< شما راس میگید. من اشتباه کردم.> مستنطق گفت:< ارواح شکم عمه ات، کور خوندی. باید توبه کنی و با صدای بلند بل...

در باب احضار اجنه و پری

Image
<توضیح: متن زیر از کتاب «مجمع الدعوات کبیر» اسنخراج شده است. دیگر اینکه  در برخی از مبتلایان به « شیزو فرنی » هوش و عقل فرد مبتلا به زایل نمی گردد، اما عواطف و ادراکات او نسبت به واقعیت های زندگی بسیار منقلب می شود. در برخی از اشکال بیماری  شخص دچارخیال بافی می گزدد و اشکال و اشباح و اصواتی غیر واقعی مشاهده می کند یا صدای های  خیالی می شنود. چنین وقایعی برای او جنبه حقیفی دارند. سرانجام اینکه مطلب زیر از لجاظ نگارش اشکالاتی دارد که برای فهمیدن نیاز به تآمل دارد. > (از نسخه معتبر و صحیح مذکور است که اگر کسی را جن گرفته باشد و بخواهند او را بحال بیاورند اگر جن بنظرش می آید ظرف بیاورد {منظور دعانویس است} و در نزد مریض بگذارد و باو بگوید که در آب نظر کند (بیمار) و تخم اسفند بخور نماید و شروع بخواندن « عزیمه » نموده تا بنظرش بیایند . اگر چهار نفر یا هفت نفر بنظرش آمدند   باو بگوید باذن استادیکه او را اجازه داده یکی از شما ها برود « قطیمر » را بیاورد و باز شروع بخواندن نماید تا وقتیکه قطیمر را حاضر نماید. از مریض بپرسد هر وقت او را آوردند باو بگ...

جرقه های آتش چرخان

Image
ویلیام شکسپیر   400   سال پیش دمی درخشید و بعد خاموش شد. نمایشنامه « مک بت » او   در باره مردی است بهمین نام. « مک بت » اسکاتلندی بود و لشکریانی فراوان داشت. روزی فالگیری باو گفت « مک بت » در طالعت می بیبنم که پادشاه اسکاتلند خواهی شد. « مک بت » جاه طلب و بی بصیرت بود. پادشاهی بنام « دانکن » را بقتل رساند و تاج و تخت او را تصاحب کرد. دست به ظلم   و تعدی گشود   و خون ها ریخت. مست از بادهء غرور بود که باو خبر دادند که همسرش مرده است. « مک بت »   در یکی« سولی لوک » یا بعبارتی « باخود حرف زدن » میگوید:< ای بی انصاف، چرا او را کشتی؟ چه وقت این کار بود! مگه ییمانهء عمرش پر شده بود؟ نکنه کم و کسری وقت و زمان داشتی؟   ای بی مروت، تو که قردا و فردا و فرداهای زیادی در راه داری. فرداهایی که آهسته و پیوسته و بی وقفه مثل سیل از راه میرسند. همه می آیند تا خاموش کنند شعله شمع های زندگی را. چرا شمع کوتاه عمر همسر مرا خاموش کردی؟ سیل پرقدرت سیاهی و ظلمت تو براحنی نور ضعیف شمع عمرش را خاموش کرد. راستی، زندگی جیست؟ زندگی معرکه گیری نادان است که سرمس...

خود شناسی

Image
یکی از اختلالات روحی روانی « نارسیسم » می باشد، که طی آن «مبتلی به» عاشق و شیفه چهره خود می گردد، اما در مقابل « نارسیسم » اختلال   دیگری موجود است که شخص از سر تا پای وجود خود متنفر می شود. قراردی ما اسم این اختلال را « دفرمه » میگذاریم. « دفرمه » چی ها بشدت از قیافه و هیکل خود متنفرند. در آینه دماغ معمولی خود را چماق و چشمان خود را مخرج موش و موی سر را جاروی کناسی و گوش را « اذن »   جن و پستان خود را خیک ماست می بیند. اینها از شکل واندازهء « عورت » خود هم شدیدآ متنفرند. ساعتها از این بابت در خلوت و تنهایی آه و ناله سر میدهند. برای ستر و پوشش عیوب فرضی یا حقیفی خود از زمان آدم و حوا تاکنون در همه جای عالم بمیزان زیاد از سرخاب و سفید آب و خضاب و وسمه و رنگ و حنا و کلا گیس و بوتاکس و ریمل و پودر و ماتیک و آی لش و لنز و رنگ مو بخصوص بلوند استفاده کرده اند. « رقی » بند انداز برای دلجویی از «دفرمه ها» در مورد نارسیست ها میگوید:   <والله بالله مو از سک و صورت و تن و بدن این « مارسیست » ها گاهی جوال جوال پشم و پیلی کندوم. کی باورش مره.> متقابلآ، « دفرمه...

تولرانس

Image
توماس « نویرت » یا اختصارن « تام » معروف به « کنچیتا ورست »، مرد، 25 ساله، اهل اتریش، در مسابقات خوانندگی« یورو-ویژن » سال 2014 شرکت کرد و برنده شد. تام ، با ریش کوتاه، و لباس زنانه و پسون بند و کلاه گیس با قامتی استوار روی صحنه میاد و می خونه و می رقصه. قیافه ای که کنچیتا بخود گرفته با تعمق و بررسی بوده. در مصاحبه ای گفته است:< بکی بکی قسم اگه مو « نرموک » باشوم.   اون چیای که تو لا پات داری و خیلی بش می نازی مو یوم داروم. صحیح سالم و سر نبریده. راسشو   بخیی خوشوم میاد که رخت زنونه بو پوشوم. بعلاون با اینکار قصدوم اینه که یک حرفی را زده باشوم: « تولرانس » .> عربها به تولرانس میگن « تسامح » اما عحما میگن « تحمل ». اینجا هم عجم بند را آب داده. مثلن عرب به زن باردار مگه « حامل » اما عجم مگه « حامله ». عجم با عرب هم دین شده اما عرب قبول نداره که عجم هم دینشه. عرب میگه اینا مجوس و مشرک و کافرن و ریختن خونشان واجبه. اما عجم گوشش به این حرفا بدهکار نیه. در عین حال، دو تا زن عجم غیر آشنا وقتی تو کوچه بهم میرسن انگار نه انگار که غریبه هسن. سیر تا پیاز زندگیشو...

آخرین قسمت کمک های غیرنقدی

باز احساساتي شدي ؟ اشك در چشمانم غلتيد. سرم را بر گردندام كه ضعفم را نبيند. حال عيال گفت: حالا ميخواي چيكار كني ؟ آنقدر بي حال بودم كه فقط با چرخاندن دست به طرفي و بالا انداختن ابروها و فشردن لبها بهم باندازه   نك مرغابي بجلو باو حالي كردم كه خودم هم نمي دانم. دراين موقع عيال گفت: بهتره همين امروز اصغر آقا را خبر كني تا سرشو ببره و الا اينجا ميشه طويله. كلمه سرشو ببره چنان دردناك بود كه از جا جستم و گفتم: معلومه داري چي ميگي؟ من اگه ميخواسم سرشو ببرم   فلان جا مي‌بريدم . گفت: نه بابا؟ پس ببرش روي تخت بخوابونش . در اين هنگام بفراست افتادم كه اي دل غافل حيوون داري خورد وخوراك ميخواد. جا ميخواد. حيوون بول داره پشكل داره. دراين هنگام گفتم: مگه خودت نمي گفتي يه گوني پشكل ميخواي. بفرما اينم يه گوني پشكل . گفت: اونوقت ميخواسم كه گل داشتم نه حالا . اين حرف مرا بفكر واداشت. با خودم گفتم اي داد بيداد. راسي خورد و خوراكش چي ميشه. مضطرب از جا بلند شدم و داخل حياط باين طرف و آن طرف رفتم. عقلم بجايي نرسيد. تازه فهميده بودم كه زندگي باصطلاح شهري قادربه نگهداري ازگاو و گوسفند نيست. ت...

قسمت دوم کمک های غیر نقدی

Image
حاج آقا، كجا ميخي بري؟ گفنم: اگه بشه، فلان جا. گفت: اوكه يگ طرفه اس. نميشه توش بري. گفتم: مي دونم. پرسید: چند ميدي؟ لحظه اي 50 را ضربدر پنج كردم. بعد آنرا بعلاوه يك 50 ديگري كردم شد 300 تا تقاطع فلان جا. بعد يك 300 ديگري هم روي آن كشيدم. شد 600. حال گفتم:   500 گفت: هزار بده تا بوبرومت. بالاخره راضي شد با 700 تومان مرا سرخيابان يك طرفه برساند. پيش خودم گفتم: بذار ازاين وضع نا جور كف خيابان خلاص بشم بجهنم. باتفاق گوسفند را داخل صندوق عقب گذاشتيم و سوار شديم. فكر و خيال راحتم نميگذاشت. وقتي پياده شدم تا خانه دويست متري فاصله داشتم. باتفاق براه افتاديم،   دست راست بشاخ و دست چپ به كيف. اما   چند متر بيشتر نرفته بوديم كه گوسفند با يك تكان نا گهاني شاخش را از دستم در آورد و در جهت مخالف بتاخت رفت. كيف بدست بدنبالش دويدم. وقتي بآن رسيدم دنبه‌اش را قاپيدم ولي زور زد و رفت و مشتي پشم كف دستم باقي ماند. در اين هنگام كيفم از دستم افتاد. درش بازشد و تمام محتوياتش پخش زمين شد.   در تاريكي ساعت 11 شب در كوچهء خلوت « راپ راپ راپ » بدنبالش دويدم. باو رسيدم. كمرش را گرف...