آخرین قسمت کمک های غیرنقدی



باز احساساتي شدي؟ اشك در چشمانم غلتيد. سرم را بر گردندام كه ضعفم را نبيند. حال عيال گفت:حالا ميخواي چيكار كني؟ آنقدر بي حال بودم كه فقط با چرخاندن دست به طرفي و بالا انداختن ابروها و فشردن لبها بهم باندازه  نك مرغابي بجلو باو حالي كردم كه خودم هم نمي دانم. دراين موقع عيال گفت:بهتره همين امروز اصغر آقا را خبر كني تا سرشو ببره و الا اينجا ميشه طويله. كلمه سرشو ببره چنان دردناك بود كه از جا جستم و گفتم: معلومه داري چي ميگي؟ من اگه ميخواسم سرشو ببرم  فلان جا مي‌بريدم. گفت: نه بابا؟ پس ببرش روي تخت بخوابونش. در اين هنگام بفراست افتادم كه اي دل غافل حيوون داري خورد وخوراك ميخواد. جا ميخواد. حيوون بول داره پشكل داره. دراين هنگام گفتم: مگه خودت نمي گفتي يه گوني پشكل ميخواي. بفرما اينم يه گوني پشكل. گفت: اونوقت ميخواسم كه گل داشتم نه حالا. اين حرف مرا بفكر واداشت. با خودم گفتم اي داد بيداد. راسي خورد و خوراكش چي ميشه. مضطرب از جا بلند شدم و داخل حياط باين طرف و آن طرف رفتم. عقلم بجايي نرسيد. تازه فهميده بودم كه زندگي باصطلاح شهري قادربه نگهداري ازگاو و گوسفند نيست. ترس مثل جريان برق از مغز سرتا نك انگشتانم دويد. هرچه فكر كردم ازكجاعلف تهيه كنم عقلم بجايي نرسيد. مصيبت وقتي شروع شد كه براي تامين خوراك اين گوسفند دست بكار شدم. اول از كاهو شروع كردم و يواشكي چهار پنج كيلو كاهو خريدم. اما اين گوسفند بي انصاف بجاي اينكه اين كاهوي كيلوي 100 تومان رااز دم بخورد نصفه نيمه آنها را زير دست و پا له و لورده كرد و جيغ بع بع را سر داد. وقتي خرج و مخارج اين كمك غير نقدي را سر انگشتي حساب كردم دود ازسرم بلند شد. كارم بجايي كشيد كه وقت عبور از كوچه و خيابان بي اختيار به زباله ها نگاه ميكردم و غبطه مي خوردم كه چرا نمي شود دولا شد وكاهو ها را جمع كرد. در اين هنگام فكر بكري بخاطر رسيد و آن اين بود كه با سبزي فروشها كنار بيايم و اضافات سبزي را از آنها خريداري كنم. بهر حال روزها سواره مثل ماشين هاي زباله جمع كني سر ساعت معيني جلوي سبزي فروشي ها مي ايستادم و با اجازه سبزي فروش اضافات سبزي ها راپس از بدست كردن دستكش جمع و به خانه حمل مي كردم. گاهي با خود ميگفتم اگه قزل قلعه نزديك بود مثل بعضيا  ميرفتم سر اون كانتينره كه پر از كاهو و هويج وميوه گنديده اس و خروار خروار براش خوراكي مي آوردم. چند روزي گذشت. اهل بيت هم شايد بصلاحديد خبرگاني مهر سكوت عاقلانه بر لب زدند. قوچك هم انس و الفتي پيدا كرد كه خوشبختانه بيشتر با بنده خد متگذار بود. حقيقتاٌ رنج خستگي وخفت و خواري را از تن بدر مي كرد. در باز نكرده بطرفم مي دويد. با شاخ زدن هايي بحساب  خودش مهر باني مي كرد. اين شاخ زدن مهربانانه با ديگر اعضاي خانه هم انجام مي‌گرفت كه با روي خوشي مواجه نمي شد، مخصوصاٌ بچه هاكه از ترس جيغشان بآسمان ميرفت و در بيشتر موارد شلوارشان خيس ميشد. از همه بدتر عصبانيت عيال بود كه ميگفت: دم در وايساده بودم دفتر پستچي رو امضا مي كردم كه بي خبرهمچي با شاخ زدم كه افتادم توي بغل نامه رسون. اين شكوه و گلايه ها همه قابل رفع ورجوع بودتا اينكه سرو صداي  همسايه هادرآمد و كار بيخ پيداكرد. جسته گريخته مي شنيدم كه يكي تهديد مي كند كه پاي محيط زيست رابميان خواهد كشيد. ديگري مي گفت كه به پاسگاه شكايت خواهد كرد. سومي به وزارت بهداشت و غيره. فشار تهديد ها بالا گرفت. همه يك طرف ومن بيچاره هم طرف ديگر. چاره اي جز تسليم پيدا نكردم. گفتند اصغر آقارا خبر كن. گفتم منكه همچه كاري نه ميتونم بكنم  و نه مي‌كنم. در واقع به آنها اجازه قتل را دادم و عمداٌ از خانه بيرون رفتم تا هركاري مي خواهند بكنند. توي خيابان‌ها پرسه زدم ودرست مثل كسي كه پشت در اتاق عمل قدم مي‌زند راه رفتم و نشستم تا اينكه دم دماي ظهر به خانه برگشتم. حياط جاروشده و با شلنگ خوب شسته شده بود. بفهم نفهم بوي قوچك بمشام مي‌رسد. اما در را كه باز كردم بطرفم ندويد. دم در ايستادم. در عالم خيال و آرزو دلم مي خواست كه باشد و بيايد و شاخم بزند اما نيامد. غمي سنگين تر از كوه قفسه سينه ام را  فشارداد. جرأت نكردم به گوشه‌هاي حياط نگاه كنم. داخل ساختمان شدم. گفتند ناهارحاضره. گرچه ميلي بغذا نداشتم اما براي رعايت حال ديگران سر ميز نشستم. غذا كشيدند. لقمه اي برداشتم. وقتي خواستم دندان روي آن كباب بگذرام وقوفي كشنده در ذهنم متلاطم شد. از جا بلند شدم. بيرون آمدم. رفتم همانجا يي كه مي‌خوابيد. روي زمين چهارزانو نشستم. لقمه را از دهان بيرون انداختم. بوي اورا اززمين بوئيدم. اشگ در چشمانم غلطيد. دقايقي همچنان نشستم و فكرها كردم و سر خجلت بزير انداختم.
پايان

Comments

Popular posts from this blog

برادران کارامازوف

دلبر جانان من

طوطی شکر سخن