برادران کارامازوف









مقدمه: «انکیزیسیون». قرن 14 میلادی. اسپانیا. همان وقت که کلیسا نیوتن و گالیله و غیره را بخاطر تئوری هاشان محاکمه میکرد و باسم کفر و الحاد و ارتداد آنها را زنده زنده می سوزاند. اما « فیودر دستویفسکی» داستان نویس روس در داستان برادران کارامازوف که محل وقوع آن شهر «سویل» اسپانیا  است چنین نوشته است:  از قضا، در همین ایام عیسی مسیح طبق وعده ای که داده بود بر زمین نشست، با همان شکل و شمایل سی و سه سالگی پانزده قرن پیش. خلاصه، آمد میان مردم، در همان مسیری که سنگ فرش های آن هنوز از آتش بر افروخته روز قبل برای سوزاندن یکصد نفر مرتد داغ بود. آنهم در برابر چشمان پادشاه اسپانیا و درباریان و امرای لشکر و اسقف های اعظم و کل اهالی شهر سویل. عیسی خیلی آرام و متواضع به پیش میرفت، اما مردم در جا او را شناختند و اطرافش حلقه زدند. عیسی لبخند ملایمی برلب داشت و گهگاه دستی برای تبرک بسوی جمعیت تکان میداد.  حال، پیری کور از میان جمعیت خطاب به عیسی فریاد زد : <یا حضرت عیسی، منو شفا بده تا بتونم جمال بی مثالتو ببینم.> و عیسی او را بینا کرد. جمعیت می گریست و بر خاک پای او بوسه میزد. بچه ها گل نثار قدم های او می کردند. اینک، گروه دیگری که تابوت سر گشاده را تشیع میکردند از راه رسید. در میان تابوت و  گلهای پرپر، دخترک هفت ساله ای متعلق به یکی از اعیان شهر قرار داشت. یکی فریاد زد: <ای مادر بخت برگشته،  گریه نکن، عیسی مسیح اومده. بچه تا زنده میکنه.> تابوت را جلوی پای عیسی بر زمین گذاشتند. حال مادر فرزند مرده خطاب به عیسی گفت: <اگر تو راسی راسی عیسی مسیح هسی، این دختر ناکام و نا مراد منو زنده کن.> عیسی خطاب به دخترک مرده گفت: <برخیز!> و مرده زنده شد و حیرت زده باطراف نگاه کرد. درست همزمان، کاردینال اسقف اعظم قاضی القضات محکمه ملحدین و مرتدان از راه رسید و تمامی معجرات عیسی را برأی العین دید. وقتی اسقف اعظم با انگشت عیسی را نشان داد، مفهومش این بود که افراد مسلحش عیسی را دستگیر کنند و به سیاه چال ببرند. دقایقی بد حضرت اسقف اعظم با چراغ داخل سیاه چال شد و خطاب به عیسی گفت: < راسی راسی عیسی هسی یا کلک زدی؟ > عیسی جواب نداد. کاردینال العظمی گفت: <باشد. حرف نزنی بهتره چون میدانم چه میخواهی بگویی. ولی حق نداری که مطلبی تازه بر گفته های قبلی خودت اضافه کنی. اما می پرسم برای چی برگشتی و چرا میخواهی هرچه را رشته ایم پنبه کنی؟ بگذریم، ولی خودت خوب میدانی که فردا چه بلایی سرت میاید؟ با اینکه میدانم کی هستی اما لب تر نخواهم کرد. در عوض، فردا محکومت می کنم به مرگ در شعله های آتش. میدهم تا ترا به ستون ببندند و بعنوان لعین ترین مرتد و ملحد ترا در شعله آتش بسوزانند و همین های که امروز خاک پای ترا می بوسند بیک اشاره من شاخه های خشک هیزم انباشته شده پیرامون ترا مشتعل می کنند، تا تو باشی که دیگر فکر ظهور بسرت نزند. گوینده این داستان «ایوان» است و شنونده «آلیوشا» دو تن از برادران کارامازف.


Popular posts from this blog

دلبر جانان من

طوطی شکر سخن