طوطی شکر سخن
فیلم
«آسو شی یتد پرس» مقیم مملکت محروسه «جابان» که در عجمستان بعلت لنکت زبان او را «ژاپن» تلفظ کنند، در مورخه 21
ماه مه سال 2008 که مقارن است با چهارشنبه
اول اردیبهشت ماه سال 1378 جلالی، چنین معروض داشته است:< در دیاری بنام« Nagareyama»، طوطئی ازرق فام زندگی همی کردی. لیک روزی از روزها
طوطی شیرین سخن درب قفس را بازیافتی، لاجرم درنگ را جایز ندانستی و دل بدریا بزدی
و از آن حصار غم فزا پرکشان بیرون بشدی و از نظر ها ناپدید بگشتی. قوای نظمیه «جابان»که گویی در این دیار مشغلهء مرسوم و متداول
همچون سرکوب رعایا و ایلات و عشایر و یا طلاب علوم جدیدهء ظاله یا چپاول بیت المال
لا تحد و تحصی را ندارد در پی گریز این پرنده مستمسکی یافتندی تا بجولان در آیند و
خودی بنمایانند، لذا دامن دشداشه بکمر تنبان زدی و در ارتفاعات و باغات اقصی نقاط
بلد بتفحص پرداختی و سر انجام آن طوطی از قفس پریده را دستگیر نمودی و اورا به دار
الشفای بیطار خانهء مدینهء مذکوره تحویل دادی.
پس از نیل باین توفیق عظمی، از مناره های مکلی
به صلیب و نه قمر مقعر شهر منادی سر دادندی که
<ایهالناس، طوطئی بی صاحب پیداشده است.
صاحبش قدم پیش گذارد و نشانی دهد و مرغک
گریزپای را باز بستاند.>، اما احدی گام پیش ننهاد. از قضا، آن طوطی شکر خا که کاسه صبرش از بی مهری و بی
وفایی صاحبش لبریز شده بود، بعلتی مرموز و شاید ناشی از جنبیدن ناگهانی سلسله مهر
و محبت ،منقار مسدد بگشادی و با بیطار راز دل چنین بگفتی: < ایهالبیطار، ان
مسمی هستم به «یوسوکی ناکامورا» و مآوای این کمینه در فلان کوی و فلان برزن است> در این نشانی دادن، مرغک
نادره، الحق، داد سخن بدادی و حق مطلب بحد کمال ادا بفرمودی و نام دقیق کوی و برزن
و کاشی خانه بمنقار بیآوردی. جل الخالقین! مآمور قوهء نظمیه که خود گویا از قفس گریخته شرق الاوسط باشد گوید: <شاید
باورتان نشه، چارتا بچه ککای قدو نیم قدوما باد دست خودوم کفن کردم، ایی بی صاحب
رفته قدم بقدم نوشونی خنه را داد. وختی نعل در خنه را روی گل میخ کوفتوم، یکی اومد
دم در و خودشا «یوسوکی ناکامورا» مرفی کرد. خواسوم بکوبوم توی اون دوندنای کج و چوله اش که مانا بخاطر
ایی مرغ حروم گوشت چن روزه عنتر و منتر کرده بود، اما یادم اومد که ایجا «جاپونه» نه ولایت
خودمان که میشه درجا طرفا کشت و آب هم از آب تکون نوخوره، اما، خدا وکیلی، ترسیدم
عریضه بده و انوخت یگ چوب نیم سوخته ای از تو ی «اوجاق شو میرینه» در بیارن
و بچپانند فلانجامان. خلاصن، گفتم، آقاجان، ایی خروست، بوبخشین، ای مرغت پیدا شده. جون بکن یک تک پا بیا پاسگاه
تویلش بگیر.>
صاحب طوطی گوید که مدت «اثنین سنوات» خون جگر
خورد تا توانست به این مرغک نام و نشان و محل سکونت را تعلیم دهد. سر انجام مردک
آزرده دل گوید: <مو خیلی خیلی زحمت کشیدوم تا بلکوم ایی طوطیه با ما «اوخت» بره، اما
نرفت که نرفت. خب، مویوم، بین خودمان باشه، در قفسشا بفهم نفهم واز هشتوم، تا
گورشا گم کنه بره پی کارش، اما، اینجا را موگن «جاپن» نه شهر
هرت یا هرات. ایی بی صاحب مونده رفته بوده گل دیفال یکی نشسه بوده و توکن نمی خورده.
شاید بگی چرا گربه نخوردتتش. آخه، توی چاپون گربهء ول پیدا نمیشه. البتن، گربه توی
خنه ها فت و فرواونه، اما شکمشان بی صاحب مانده شان «دوله دوله» و کاری به
پرنده و چرنده ندارن. خلاصن، اینقدر گل دیفال مونده بود تا همساده ها به «فولیس» تلیفون زدن
و گوفتن که روی دیفال یگ طوطئی نشسته. بله، ایجور شد که پای «فولیس» بمیون اومد.
کو شانس! عاقبت همون شد که گفتن <مال بد بیخ ریش صاحبش>
