آخرین قسمت کمک های غیرنقدی
باز احساساتي شدي ؟ اشك در چشمانم غلتيد. سرم را بر گردندام كه ضعفم را نبيند. حال عيال گفت: حالا ميخواي چيكار كني ؟ آنقدر بي حال بودم كه فقط با چرخاندن دست به طرفي و بالا انداختن ابروها و فشردن لبها بهم باندازه نك مرغابي بجلو باو حالي كردم كه خودم هم نمي دانم. دراين موقع عيال گفت: بهتره همين امروز اصغر آقا را خبر كني تا سرشو ببره و الا اينجا ميشه طويله. كلمه سرشو ببره چنان دردناك بود كه از جا جستم و گفتم: معلومه داري چي ميگي؟ من اگه ميخواسم سرشو ببرم فلان جا ميبريدم . گفت: نه بابا؟ پس ببرش روي تخت بخوابونش . در اين هنگام بفراست افتادم كه اي دل غافل حيوون داري خورد وخوراك ميخواد. جا ميخواد. حيوون بول داره پشكل داره. دراين هنگام گفتم: مگه خودت نمي گفتي يه گوني پشكل ميخواي. بفرما اينم يه گوني پشكل . گفت: اونوقت ميخواسم كه گل داشتم نه حالا . اين حرف مرا بفكر واداشت. با خودم گفتم اي داد بيداد. راسي خورد و خوراكش چي ميشه. مضطرب از جا بلند شدم و داخل حياط باين طرف و آن طرف رفتم. عقلم بجايي نرسيد. تازه فهميده بودم كه زندگي باصطلاح شهري قادربه نگهداري ازگاو و گوسفند نيست. ت...