Posts

Showing posts from April, 2014

آخرین قسمت کمک های غیرنقدی

باز احساساتي شدي ؟ اشك در چشمانم غلتيد. سرم را بر گردندام كه ضعفم را نبيند. حال عيال گفت: حالا ميخواي چيكار كني ؟ آنقدر بي حال بودم كه فقط با چرخاندن دست به طرفي و بالا انداختن ابروها و فشردن لبها بهم باندازه   نك مرغابي بجلو باو حالي كردم كه خودم هم نمي دانم. دراين موقع عيال گفت: بهتره همين امروز اصغر آقا را خبر كني تا سرشو ببره و الا اينجا ميشه طويله. كلمه سرشو ببره چنان دردناك بود كه از جا جستم و گفتم: معلومه داري چي ميگي؟ من اگه ميخواسم سرشو ببرم   فلان جا مي‌بريدم . گفت: نه بابا؟ پس ببرش روي تخت بخوابونش . در اين هنگام بفراست افتادم كه اي دل غافل حيوون داري خورد وخوراك ميخواد. جا ميخواد. حيوون بول داره پشكل داره. دراين هنگام گفتم: مگه خودت نمي گفتي يه گوني پشكل ميخواي. بفرما اينم يه گوني پشكل . گفت: اونوقت ميخواسم كه گل داشتم نه حالا . اين حرف مرا بفكر واداشت. با خودم گفتم اي داد بيداد. راسي خورد و خوراكش چي ميشه. مضطرب از جا بلند شدم و داخل حياط باين طرف و آن طرف رفتم. عقلم بجايي نرسيد. تازه فهميده بودم كه زندگي باصطلاح شهري قادربه نگهداري ازگاو و گوسفند نيست. ت...

قسمت دوم کمک های غیر نقدی

Image
حاج آقا، كجا ميخي بري؟ گفنم: اگه بشه، فلان جا. گفت: اوكه يگ طرفه اس. نميشه توش بري. گفتم: مي دونم. پرسید: چند ميدي؟ لحظه اي 50 را ضربدر پنج كردم. بعد آنرا بعلاوه يك 50 ديگري كردم شد 300 تا تقاطع فلان جا. بعد يك 300 ديگري هم روي آن كشيدم. شد 600. حال گفتم:   500 گفت: هزار بده تا بوبرومت. بالاخره راضي شد با 700 تومان مرا سرخيابان يك طرفه برساند. پيش خودم گفتم: بذار ازاين وضع نا جور كف خيابان خلاص بشم بجهنم. باتفاق گوسفند را داخل صندوق عقب گذاشتيم و سوار شديم. فكر و خيال راحتم نميگذاشت. وقتي پياده شدم تا خانه دويست متري فاصله داشتم. باتفاق براه افتاديم،   دست راست بشاخ و دست چپ به كيف. اما   چند متر بيشتر نرفته بوديم كه گوسفند با يك تكان نا گهاني شاخش را از دستم در آورد و در جهت مخالف بتاخت رفت. كيف بدست بدنبالش دويدم. وقتي بآن رسيدم دنبه‌اش را قاپيدم ولي زور زد و رفت و مشتي پشم كف دستم باقي ماند. در اين هنگام كيفم از دستم افتاد. درش بازشد و تمام محتوياتش پخش زمين شد.   در تاريكي ساعت 11 شب در كوچهء خلوت « راپ راپ راپ » بدنبالش دويدم. باو رسيدم. كمرش را گرف...

كمك هاي غيرنقدي -قسمت اول

Image
اسفند   هفتاد و هفت هنوز کلمهء « یالانه » نقدی متداول نشده بود و بعضی ها که با الفبای اقتصاد آشنا بودند میدانستند که در زبان خارجگی واژه ای هست بنام « سوبسید » که غنی ترین کشور های صنعنی برای رونق اقتصادی از آن استفاده می کنند تا مثلآ عده ای درهوای مساعد و غیر مساعد در زمین های بی کران به کشاورزی مکانیزه مشعول باشند و برای مملکتشان در آمد بیشتری پدید آورند و بکشورهای دیگر گندم و ذرت و شیر و گوشت ارزان بفروشند. داستان زیر در همان سالهای نوشته شده است که چند سالی بود جیره بندی شروع ولی تورم و گرانی   کمر شکن نشده بود.   {چرا بايد من در آن روز و آن ساعت مشغول تدريس اين شعرباشم؟ هان؟ چرا؟ شنيدم گوسفندي را بزرگـي                        رهانيد از دهان و دست گرگي شبانگه كارد برحلقش بماليد                 روان گوسپنـد از وي بنـاليــد كه ازچنگال گرگم در ربودي      ...