كمك هاي غيرنقدي -قسمت اول


اسفند  هفتاد و هفت هنوز کلمهء «یالانه» نقدی متداول نشده بود و بعضی ها که با الفبای اقتصاد آشنا بودند میدانستند که در زبان خارجگی واژه ای هست بنام «سوبسید» که غنی ترین کشور های صنعنی برای رونق اقتصادی از آن استفاده می کنند تا مثلآ عده ای درهوای مساعد و غیر مساعد در زمین های بی کران به کشاورزی مکانیزه مشعول باشند و برای مملکتشان در آمد بیشتری پدید آورند و بکشورهای دیگر گندم و ذرت و شیر و گوشت ارزان بفروشند. داستان زیر در همان سالهای نوشته شده است که چند سالی بود جیره بندی شروع ولی تورم و گرانی  کمر شکن نشده بود.
 {چرا بايد من در آن روز و آن ساعت مشغول تدريس اين شعرباشم؟ هان؟ چرا؟

شنيدم گوسفندي را بزرگـي                       رهانيد از دهان و دست گرگي
شبانگه كارد برحلقش بماليد              روان گوسپنـد از وي بنـاليــد
كه ازچنگال گرگم در ربودي          چو ديـدم عاقبت گرگم تو بودي

جواب مشخص است : چرخ بازيگر از اين بازيچه ها بسيار دارد.  بله درست همان لحظه أي كه از كلاس مي‌پرسيدم اگر شما گوسفندي را از چنگال گرگي نجات مي‌داديد چه مي‌كرد يد، در كلاس باز شد و مستخدم در آستانه در گفت:حاج آقا فرماشت مي كنن  كمك هاي غير نقدي «چوشته چوشته»  مي‌برين يا زينده زينده؟  جريان از اين قرار بود كه اسفند ماه هفتاد و هفت براي جلوگيري از تورم بتوصيه اقتصاد دانان براي كمك به معلمان بي نواازپرداخت وجه نقد خود داري بعمل آمد و كمك ها بصورت غير نقدي شد. ولي با توجه به آنچه گذشت بر سردوراهي عجيبي قرار گرفتم. مستأصل و مردد لحظاتي به مستخدم منتظر جواب چشم دوختم و با ديده دل كلاس را ارزيابي كردم و براي پيروي از شعار <واعظ غير متعظ> نبودن تصميمم خودرا گرفتم و گفتم: زنده زنده و بدرس ادامه دادم. اما كاردم مي زدند خونم در نمي آمد.
شب شد و هنگام بازگشت از آن شهر دوردست به تهران، آنهم با اتوبوس. رويداد هاي آينده مثل اسلايد يكي پس از ديگري جلوي چشمم روي پرده ظاهر مي شد و مشكلات را يك بيك بوضوح مي ديدم. در هواي تاريك روشن هشت و نيم شب اسفند ماه ميد يدم كه براي ديگران كيسه هاي پلاستيكي گوشت داخل صندوق بغل اتوبوس براحتي چيده مي‌شد، كيسه هايي محمول و نسبتاٌ محكم. در اين گير ودار صداي بع و بع بسيار اعتراض آميزي از پشت ساختمان بگوش رسيد و بعد كارگري كشان كشان گوسفندي را آورد. شايد صاحبان كيسه ها براي يك لحظه مرا كاسبكار دانايي تلقي كردند و مابه التفاوت كله و پاچه و سيرآبي و شيردان و دنبلان و دل و جگر و قلوه و پوست رامبلغ معتنابهي تلقي كردند و خود را سرزنش كردند ومراآدم زرنگي بحساب آوردند. منهم مثل‌آدم هاي تخدير شده در هواي نيمه تاريك شب شاهد اين نگاه هابودم  و بع بع هاي بسيار متأثر كننده گوسفند را مي شنيدم. با چشم و گوش دل مي ديدم و مي شنيدم كه ناله كنان ميگويد:< آهاي يكي پيدانميشه پا در مياني كنه و مويا نجات بده؟ آخه مو ننه داروم، بابا داروم كس وكار دارم. اي مويا كجا مبره؟. مو دلم تنگ ميره. مو ازغصه ننم دق مكنم.>مي خواستم جلو بروم و ضمن گرفتن گوشهاي آويزانش و پيچاندن آن بگويم: خيلي حق نشناسي. من تورو در واقع از چنگال گرگ نجات دادم. گوساله، نگاه كن ببين چنتا كيسه پلاستيكي توي صندوق بغل اتوبوس چيدند. بد كردم نذاشتم تيكه تيكه ات كنن؟ بجاي اينكه خوشحال باشي داري آبروي منو پيش اينا مي بري. بهر حال وقتي اتوبوس بحركت در آمد صداي او هم قطع و لي فكر و خيال من شروع شد.وقتي اتوبوس در ميدان ونك ايستاد منهم بنوبه خود پياده شدم. در صندوق هاي بغل باز شد. هركس كيسه پلاستيك حاوي بيست كيلو گوشت كمك هاي غير نقدي را بيرون كشيد و راحت براي سوار شدن بطرف كرايه ها رفت. راننده با غر و لند درصندوق طرف خيابان را باز كرد و با گرفتن پاي گوسفند اورا بجلو كشيد. مي خواستم اعتراض كنم كه اين چه طرز بيرون آوردن يك موجود زنده اس. مگه كاري داره مچ پاي اين حيوون هم در بره. ولي خود داري كردم. اما در عوض خم شدم و ضمن گذاشتن كيف سامسونايت روي آسفالت كف خيابان قسمتي از پشم كمر گوسفند را گرفتم و باتفاق  اورا بيرون كشيديم. وقتي گوسفند با ترس و لرز و داد و فرياد و ناله روي چهار دست و پاي خود ايستاد راننده بطرف در اتوبوس رفت. دود اگزوز گازوئيل براي چند ثانيه مثل گلخن حمام هاي قديم مرا دود اندود كرد. اتوبوس رفت. شاخ گوسفند را محكم در كف دست فشردم. گوسفندهم با تمام قدرت تقلاها كرد تا خودش را خلاص كند. چند بار مرا با خود بوسط خيابان و جلوي وسائط نقليه كشاند. در اين هنگام بياد كيف خود افتادم. با زور زدن هاي زياداورا بطرف كيف كشاندم و كيف را قاپيدم. گوسفند بع بع رسوا كننده‌اي را براه انداخت. عرق ناشي از تقلا و خجالت از پيشانيم جاري بود. در اين گير ودار يكي جلو آمد و گفت: همرا داري؟ گفتم بله. گفت: میشه یه شماره ای برا من بگیری؟ گفتم: چه كار كنم؟ گفت: يكي منو سر كارگذاشته ولي نيامده. اين دور و پرا هم تلفن عمومي نيس. چند لحظه عصباني او را نگاه كردم و بعد گفتم: برو پي كارت. من فكر مي كردم اينو ميگي وبعد گوسفند رانشانش دادم. طرف كه خنده اش گرفته بود مدتي ما را نگاه كرد و گفت :اي همراته؟ وقتي ديد سرم رابرگرداندم، راهش را كشيد و رفت. چند ثانيه بعد يكي ديگرجلو آمد و گفت:
دنباله دارد

Comments

Popular posts from this blog

برادران کارامازوف

دلبر جانان من

طوطی شکر سخن