آش نذری دختر دم بخت
نهم محرمه سال 93. اینجا ام القراء طهرانه. بالای شهر. شهز منحصر بفرد. یعنی بزرگترین پارکینک عالم. محل سکونت دو یا سه پاسپورتی ها و صاحبان اتومبیل های مولتی مولتی میلیونی خریداری شده از کشورهای 1+5. ساعت 13:30 روز های اداری: مأمور چراغ راهنمای تقاطع شریعتی و میر داماد رفته اداره ناهار بخوره. دو پاسپورتی ها که آن اتومبیل های گران قیمت را می رانند، با غرور و تکبر زیاد، دل های گنده را بفرمان ماشین چسبانده اند و برای خوردن ناهار و بعد فلان و خواب خیلی عجله دارند، همانهایی که بهنگام حضور مأمور فقط از ترس شماره ور داشتن مقابل چراغ قرمز می ایستند. اما حالا که مأمور نیست خر تو خره و سه راهی بهم گره خورده و ساعتها باید سانت سانت و با فحش راه خود را پیدا کرد. بگذریم. امروز دعای باران مستجاب شده و نم نم بارونی میاد. نان بربری محل ما طبق رسم معهود جوامع قرن حجر بدون یادداشتی تعطیلی سه روزه کرده. از بد حادثه امروز ناهار دیزی معطر گوشت یخزده مدت دار داریم، ولی نان نداریم. چون ما همیشه باید بدبیاری ها را بفال نیک بگیریم، میگویم چه بهتر، بعلاوه خدا خودش میخواست که نانوایی ب...