نه رومی رومی نه زنگی زنگی، آش شله قلمکار
نهم محرمه سال 93. اینجا ام القراء طهرانه. بالای شهر. شهز منحصر بفرد. یعنی بزرگترین
پارکینک عالم. محل سکونت دو یا سه پاسپورتی ها و صاحبان اتومبیل های مولتی مولتی
میلیونی خریداری شده از کشورهای 1+5. ساعت 13:30 روز های اداری: مأمور چراغ راهنمای تقاطع
شریعتی و میر داماد رفته اداره ناهار بخوره. دو پاسپورتی ها که آن اتومبیل های
گران قیمت را می رانند، با غرور و تکبر زیاد، دل های گنده را بفرمان ماشین چسبانده اند و
برای خوردن ناهار و بعد فلان و خواب خیلی عجله دارند، همانهایی که بهنگام حضور مأمور فقط
از ترس شماره ور داشتن مقابل چراغ قرمز می
ایستند. اما حالا که مأمور نیست خر تو خره و سه راهی بهم گره خورده و ساعتها باید
سانت سانت و با فحش راه خود را پیدا کرد. بگذریم. امروز دعای باران مستجاب شده و
نم نم بارونی میاد. نان بربری محل ما طبق رسم معهود جوامع قرن حجر بدون یادداشتی تعطیلی سه روزه
کرده. از بد حادثه امروز ناهار دیزی معطر گوشت یخزده
مدت دار داریم، ولی نان نداریم. چون ما همیشه باید بدبیاری ها را بفال نیک بگیریم،
میگویم چه بهتر، بعلاوه خدا خودش میخواست
که نانوایی بربری تعطیل بشه تا ما دیزی را با نان سنگک بخوریم. سنگکی تا ما
پانصد متری فاصله داره. رسیدم. ته صف وایسادم، هنوزکورهء سنگکی خاموشه. 5 نفر
مشتری سنگکی مساوی است با یکساعت معطلی. تا چه رسد به 10نفر. ایستاده ام. شاطر با «نون درار» با ایما
و اشاره و خنده حسابی مشغولن. بعدن فهمیدم که «نون درار» لاله.
مچد محل تا نانوایی 50 متر فاصله داره. بلندگوهای مگاواتی با حداکثر وفوم بکاره. دو طرف خیابون مچد چفت هم ماشین پارکه. «دو بر» مجد
پوشیده از پارچه سیاه با نوشتهء قرمر خونین. کسی حرف نمی زنه. «نون درار» پاروی
شاطر را کاردک کشید و خمیر خشک ها را تراشید و شست. شاطر از استکانی مشغول خوردن چای
سیاه خیلی داخلهء مونده است. «نون درار» مسن تر از شاطره. شاید برای کار آموزی یا
تشویقی اجازه پیدا کرده که چندتا نون روی ریگ های صابون کشیده بخوابونه. شاید اون هم
یه روزی به آرزوی خودش برسه وشاطر بشه. بهر حال، جا عوض کردن. حالا بود که دوتا
دختر غیر چادری مانتو تنگ باسن نما ولی غیر مشکی با گیسوان بلوند دودی بیرون افتاده
از روسری گلدار، شبیه اصقهانی ها تیزآبی، با ناخن های لاک قهوه زده و آرایشی مناسب تاسوعای
حسینی پدیدار شدند. هر کدام دو ظرف آش نذری روی دیسی حمل میکردن. یکی از آنها «ببخشید» گویان داخل سنگکی کاملن مردانه خیلی نرینه شد.
همه با کشیدن سینه و شانه ها ببالا کتابی وایسادن تا دختر خانم دم بخت داخل بشه.
عبور با دیس از دهانه باریک و میان مشتری ها ناممکن بود. یکی دیس یا بقول دختر
خانم «سینی» را گرفت و دست بدست به یک نفر که تاحالا دیده نمیشد، پای بله،
داد. آش کشکی با نقش و نگار سفید. با امواجی «سبز» رنگ با
نوشتهء (یا ابوالفضل) بخط نستعلیق. دخترک اصلن خجالتی نبود
و خلاف سنت عجمان و تعلیمات شبانه روزی معلمان اخلاق تلبزیونی بلند بلند حرف میزد.
راه رفتنش شباهت داشت به کسی که داره به آهنگ «هپی» گوش میده
و دیس بدست رقص کنان داخل نانوایی میشه تا آش نذری اعتقادی خود را به مستحقش برسونه!
همه مردهای بومی و مهاجر قاچاقی افغانی مستقر در سنگکی برای لاس زدن کنایه آمیز به
دخترک می گفتند: «الهی نذرت قبول بشه. الهی به آزروهات برسی.» دخترک
هم «هپی وار» میگفت «مرسی. مرسی!». هنوز
نان در نیامده. یکی پشت شیشه تلنگر میزنه تا توجه یکی از باشندگان در صف را بخود
جلب کنه. دو انگشت نشان میده. عیبی نداره.
اینکار در عجمستان رسم بوده و هست. از حالا تا یوم القیامه شفاعت و پارتی بازی سنت
حسنه است. در همین اثنا یکی دیگر هم پشت پنجره ایستاد و سه انگشت نشان داد. تا
حالا حداقل 15 دقیقه نان گرفتنم بتآخیر افتاده. یک دیگر آمد. ببخشید. ببخشید. تنه
زنان راه خود را باز کرد. خوشبختانه لباس ها دکمه نداره و الی همه کنده میشد. خود
را رساند به محلی که آن مرد نشسته بود. گفت یک کیلو خمیر. مرد نشسته که کلاه پشمی
سبزی به نشانه پر افتجار سیادت و آقایی بر اقوام مغلوبه بر سر داشت اینک پدیدار شد
و موفق به زیارت جمال بی مثالش شدم. دو باره شخص دیگری ببخشید گویان آمد و خود را
به پاروی شاطر رساند. درگوشی حرف میزد اما معلوم شد که 100 عدد نان سنگک می خواهد.
شاطر دست به پارو مشغول گفتن «سید. سید. سید» شد. اما
سید کلاه سبر که وظیفه «کشی یر» اما بدون
صندوق را انجام میداد سرش را به طرف پنجره ای که پرده ای خیلی چرک از آن آویزان
بود چرخاند. پرده کنار رفت و مردی بدون ریش و کلاه سبز سیادت نمایان شد. شاطر با
اشاره به مردک گفت: 100 تا میخاد. سید بی
کلاه یا بدون شال سبز کمر خیلی رسا تر از
یک ضرب بالا کشیدن لوله بازکنی داخل سینک پر از آب گفت «نوچ». مکالمه
شروع شد. مردک کنار پارو می گفت«سفره آقا امام حسینه. اجرش به تو هم میرسه.». سه تا
نان میخواستم برای دو روز: تاسوعا و عاشوا. از یکی پرسیدم نون دونه ای چنده. گفت
800 تومان. دو تا دوهزاری دادم به سید والا تبار. نگاهی به قد و قامت من انداخت و
1500 پس داد. تا داخل نانوایی بودم نتواستم حساب کنم که چقدر باید بمن پس میداد.
ته دل ذوق میکردم که صد تومان کاسب شده بودم. بعدن متوجه شدم که سید بزرگوار صد
تومان کم داده. گفتم باشه. قابل نداره. زیر باران با سختی نان ها را داخل کیسهء
پلاستیگی جباندم. بین راه با آشنایی برخورد کردم و طبق سنن عجمان بسمه الله گفتم و
اصرار کردم که نترسد. نمک گیر نمی شود. او بانداره یک بال مگس نان کند و وقتی دهان
باز کرد دیدم در جوانی اصلن دندان ندارد. از جلوی مجد رد شدم. عزاداران داخل سالن
مفروش مچد که 35 سال پیش یک طبقه بود ولی حالا شده 5 طبقه، مرتب صلوات می
فرستادند. از «کیترینگ» یکی از دو پاسپورتی ها برایشان غذای نذری در طروف پلاستیکی دور
انداختتی ولی کافی برای دو یا سه عملهء افعانی آورده بودند. بعد از ناهار و نماز
دسته عزاداری بسمت مکان دیگری در خیابان ها براه می افتاد که صدای دهل های غول
پیکر را شنیدم.

Comments
Post a Comment