قسمت دوم کمک های غیر نقدی


حاج آقا، كجا ميخي بري؟ گفنم: اگه بشه، فلان جا. گفت: اوكه يگ طرفه اس. نميشه توش بري. گفتم: مي دونم. پرسید: چند ميدي؟ لحظه اي 50 را ضربدر پنج كردم. بعد آنرا بعلاوه يك 50 ديگري كردم شد 300 تا تقاطع فلان جا. بعد يك 300 ديگري هم روي آن كشيدم. شد 600. حال گفتم:  500 گفت: هزار بده تا بوبرومت. بالاخره راضي شد با 700 تومان مرا سرخيابان يك طرفه برساند. پيش خودم گفتم: بذار ازاين وضع نا جور كف خيابان خلاص بشم بجهنم. باتفاق گوسفند را داخل صندوق عقب گذاشتيم و سوار شديم. فكر و خيال راحتم نميگذاشت. وقتي پياده شدم تا خانه دويست متري فاصله داشتم. باتفاق براه افتاديم،  دست راست بشاخ و دست چپ به كيف. اما  چند متر بيشتر نرفته بوديم كه گوسفند با يك تكان نا گهاني شاخش را از دستم در آورد و در جهت مخالف بتاخت رفت. كيف بدست بدنبالش دويدم. وقتي بآن رسيدم دنبه‌اش را قاپيدم ولي زور زد و رفت و مشتي پشم كف دستم باقي ماند. در اين هنگام كيفم از دستم افتاد. درش بازشد و تمام محتوياتش پخش زمين شد.  در تاريكي ساعت 11 شب در كوچهء خلوت «راپ راپ راپ» بدنبالش دويدم. باو رسيدم. كمرش را گرفتم و مثل پر كاه از زمين بلندش كردم و مي خواستم محكم بزمينش بزنم كه بياد شعر شيخ اجل افتادم. در اين دم فكر بكري بخاطرم رسيد. كمر بند خود را باز كردم و از آن قلاده اي درست كردم و سر كمر بند را دور مچ دست پيچاندم و راحت او را بر‌گرداندم تا به كيف پخش بر زمين رسيدم. با يك دست وسايل را با آخ آخ زياد جمع كردم و شكسته و سالم و پاره و پوره در كيف جاي دادم و يك دستي بهر زحمتي بود در آنرا بستم. اما نداشتن كمر بند مشكل تازه اي را بوجود آورده بود، چون شلوارم مرتب پايين مي افتاد و مجبور بودم با آرنج يا گذاشتن كيف بر زمين آنرا بالا بكشم. حال خيلي راضي بنظر مي رسيدم. اما نگراني مثل موج دريا يكباره از راه رسيد و با خودگفتم: ات و عيال و بر وبچه ها از ديدن اين گوسفند چه عكس العملي نشان خواهند داد. معلوم بود كه اين واكنش مطلوبي نمي‌توانست باشد. بدر خانه رسيدم. زنگ نزدم. كليد را بهر فلاكتي بود از جيب در آوردم. خيلي عصباني شدم كه چرا كليد در چنين مواقعي بايد درست توي همان جيبي باشد كه دست مربوطه بند است؟ در بازشد. گفتم بي سر وصدا اونو تو حياط ول ميكنم تا صبح. هنوز ول نكرده بع بع پرس و جو كننده حيوان بآسمان رسيد. خوشبختانه خواب سنگين ناشي از كرختي حاصل از خو كردن به صداي كارگر و پتك و كلنگ و گريدر و كمپرسي خاك كشي ساختمان سازي بي وقفه كوچه كمك كرد كه با يك بع بع از خواب بيدار نشوند. داخل ساختمان شدم و پس از فرو دادن چند ليتر آب بي سر وصدا خوابيدم. چشمتان روز بد نبيند. صبح آفتاب نزده وقتي بحياط آمدم آنچه ديدم باور كردني نبود چون اثري از گل وگل كاري باقي نمانده بود، مگر جاي سم و پشكل. گلدان ها همه چپه شده بودند. خاك گلدان ها تمام سطح حياط را پوشانده بود. بوي پشكل و بول و پشم فضا را اشباع كرده بود. جناب قوچ هم در گوشه اي روي شكم با جمع كردن دستها و يك بري كردن پا ها لميده بودند و با ديدن اينجانب سرشان را تكان دادند و طي آن گوشهايشان «لاپ لاپ» بزير چانه زدند و بعد نشخوار كنان فرمودند: «بع بع». سپس چشمها را بستند و آنگاه در مجراي مري عبورلقمه‌اي بطرف دهان ديده شد و بعد حركت دوراني جويدن آغاز شد. ترس ازشماتت وجودم را فرا گرفت. روي پله نشستم و به حال و روز خود در دل زار زار گريه كردم. با خود مي گفتم اگه آدم خل و چل نباشه كه دسي دسي خود شو تو اين دنياي وانفسا توي هچل نميندازه. آخه كي بتو كار داشت. اگه گفتي بودي «چوشته چوشته» چي ميشد؟. در اين لحظه بفكر افتادم كه اصلاٌ براي چي اين مستخدم از من همچي سئوالي كرد. چرا از بقيه همچه سئوالي نكرد. بعد به اين نتيجه رسيدم كه اگر من از خود م خل بازي نشون نداده بودم اون حاج آقا هم همچه سئوالي را مطرح نمي كرد. آرنج بروي كنده زانو و كف ها بزير چانه، بفكر فرورفتم. وقتي بخود آمدم كه عيال حيران و واويلا كنان بالاي سرم ايستادوفرياد زد: ا ا مرده شو اين خونه سازيشونو ببره. ببين حياط منو بچه روزي درآوردن. ولي گل هام كو؟ آخ آخ چرا گلدونا خرد و خمير شدن؟ كي اين كارو كرده؟ خاك عالم بسرم. اا اين گوسفنده اينجا چكار ميكنه؟ ا چرا جواب نمي دي؟ در دل با خود گفتم چي جواب بدم. آرام آرام عيال متوجه قضايا شد. بعد رو بمن كرده گفت:تو اينو آوردي؟با تكان سر جواب آري دادم.

دنباله دارد

Comments

Popular posts from this blog

برادران کارامازوف

دلبر جانان من

طوطی شکر سخن