جرقه های آتش چرخان





ویلیام شکسپیر  400  سال پیش دمی درخشید و بعد خاموش شد. نمایشنامه «مک بت» او  در باره مردی است بهمین نام. «مک بت» اسکاتلندی بود و لشکریانی فراوان داشت. روزی فالگیری باو گفت «مک بت» در طالعت می بیبنم که پادشاه اسکاتلند خواهی شد. «مک بت» جاه طلب و بی بصیرت بود. پادشاهی بنام «دانکن» را بقتل رساند و تاج و تخت او را تصاحب کرد. دست به ظلم  و تعدی گشود  و خون ها ریخت. مست از بادهء غرور بود که باو خبر دادند که همسرش مرده است. «مک بت»  در یکی«سولی لوک» یا بعبارتی «باخود حرف زدن» میگوید:< ای بی انصاف، چرا او را کشتی؟ چه وقت این کار بود! مگه ییمانهء عمرش پر شده بود؟ نکنه کم و کسری وقت و زمان داشتی؟  ای بی مروت، تو که قردا و فردا و فرداهای زیادی در راه داری. فرداهایی که آهسته و پیوسته و بی وقفه مثل سیل از راه میرسند. همه می آیند تا خاموش کنند شعله شمع های زندگی را. چرا شمع کوتاه عمر همسر مرا خاموش کردی؟ سیل پرقدرت سیاهی و ظلمت تو براحنی نور ضعیف شمع عمرش را خاموش کرد. راستی، زندگی جیست؟ زندگی معرکه گیری نادان است که سرمست از بادهء غروز و جهل سایه وار و با کبر و نخوت بمیدان می آید، اما دمی بعد کام سیاه مرگ او را می بلعد. قصهء پر شور زندگی، چیری جز قصهء پرآوازهء جاهلان نیست. قصه ای پوج و بی سر و ته.> در شعر و شاعری زندگی به شعله شمع و مرگ به سیاهی و ظلمت تشبیه شده است. خرف های زیادی در باره جنگ میان نور و ظلمت شنیده ایم. شاید این تشبیهات حقیقی و نه «مجاز» باشند. شاید کسانی باشند که آتش چرخان دیده باشند. همان وسیله که سبد کوچکی داشت و زنچیری یک متری. زغال را داخل سبد میگذاشتند و یک قطعه زغال روشن داخل سبد و بعد آتشگردان را بصورت دورانی بحرکت در می آورند تا زغال ها مشتعل شود. تماشای آتش چرخان در شب تاریک خیلی قشنگ بود. وقتی سبد مشتعل میشد حرقه های زیادی از سبد جدا می گرذید. جرقه ها کم و بیش یک متری در هوا بحرکت در میامد و بعد از لحظاتی دیگر اثزی از آنها دیده نمی شد. اگر خوب بنگیریم، دنبای مادی در سیاهی مطلق بسر می برد. شعله شمع و آتش چرخان و خورشید عالم تاب، هیچ یک، توان مقابله و مقاومت در برابر سیاهی خقیقی و یا مجازی آن که همانا مرگ است را ندارند. دنیا ملک طلق ظلمت است و ما جرقه های آتش چرخان. لحظه ای اوج میگیریم و بعد انگار نه انگار که لحطه ای بوده ایم. سیاهی همانند سیل بی امان پیش می آید و اجازه نمی دهد که در گوشه ای از عالم لمعه ای از حیات عرض اندام کند. اما چه خوش است تماشای چرخش آتش چرخان در دل شب سیاه! و چه دد منشانه است آنانکه جرقهء زندگی انسان یا حیوانی را قوس نا پیموده خاموش میکنند!

Comments

Popular posts from this blog

برادران کارامازوف

دلبر جانان من

طوطی شکر سخن