Posts

کذب یکذب تکذیب

مورخهء شانزده خرداد 92. یکی از افراد پلیس راه ناحیهء « آپلند » پنسیلوانیا در محلی سوای منطقهء استحفاظی خود، با اتومبیل دولتی در حرکت بود که در خیابانی مقابل خانه ای زنی را دید که اتومبیل خود را دوبله پارک کرده و مشغول پایین گذاشتن بار می باشد. مأمور آژیر خود را بصدا در آورد و شروع کرد به هتاکی و تهدید. در این هنگام خانم واقف بحق و حقوق خود از او طلب ارائه کارت شناسایی کرد که مأمور پس از نثار دشنامی چند، پا را روی گاز گذاشت و رفت. از قضا بعضی از همسایگان که این مأمور را می شناختند به آن خانم گفتند که محل خدمت او این خیابان نیست. بهر حال، پس از شکایت آن خانم   و گذشت دو ماه، مأمور کذایی بجرم سوء استفاده از لباس و ایجاد مزاحمت و ارتکاب به رفتار ناشایست بدادگاه احضار و به کیفر اعمال خود رسید. حاشیه : مقایسه معیاری است که بشر بکمک آن نتیجه گیری میکند. مثلآ شخصی هست که مدام میگوید اینقدر از امریکا تعریف نکنید. امریکا هم مثل ماست { یعنی جرم و جنایت میکند }. چون کله پوک است نمیداند که جرم و جنایت کردن افتخاری ندارد! بهرطریق، جرم و جنایت با بشر همزاد است: هابیل و قابیل و آدم گناه خورد...

حنا و خضاب جمالی

مورخهء هشتم خرداد 92. مردی سی و چند ساله در نیویورک   موی سر خود را بطول 70 سانتیمتر بقیمت 600 دلار بحراج گذاشته. مردک مدعی است که موی مورد مبایعه از بدو تولد تاکنون هرگز پیرایش نشده و رنگ و حنا و خضاب نزده و حتی مبادرت به فر « پرمنان » هم ننموده است و بقول خودش بکر بکر است. حاشیه : 600 دلاری که نرخ هشته، والله، از سرش هم زیاده، چنکه توی این سی سال فقط خورده و خوابیده اما در عوض سالی 20 دلار مفتی مفتی کاسب شده. حالا، اگه بشه این موهای لابد نشسه نا اول مث پشم گوسبند لب رودخونه شد و بعد   با« بلیچ » سفیدش کرد و بعد برییه ثواب رنگ و حنا   مخصوصن « خضاب » زد خیلی خوب مره. موگن خضاب جمالی خیلی خاصیت داره هم برییه   فلان جا و هم برییه: < بر طرف شدن امراض و بوى بد دهان، تقويت نور چشم، استحكام لثه‌ها، كاهش وسوسه شیطان و هيبت پيدا كردن در چشم دشمنان، بويژه در جنگ. {نقل از ویکی} >. البتن، کسی حق نداره شک کنه به اینکه حنا و خضاب دوای هر درد و مرضی نیه. مثلن، گند دهنا از بین می بره مخصوصن وختی یکی خیلی دری وری موگه! رابطهء خصاب با شفای هر دردی همون رابطه هست ک...

حمله به معاون زندان

دهم ماه « مه » جاریه در مطبوعات ینگه دنیا، فی کانتی « ساکارامنتو » از توابع کالیفرنیا چنین آمده است: بانویی 31 ساله بنام « اتا لوپز » با تمهیدات قبلی و مبادرت به کمین در مسیر زندان شهر، راه را بر معاون زندان ببست و هل من مبارز بطلبید. معاون مسکین، بی ششلول و قمه و قداره و تیزر و پیزر و فلفل سخت بترسید و بکوشید تا از چنگال مهاجم بگریزد. با توسل به فنون حربیهء قدیمه و جدیده و تاکتیک های سرکوب قیام موسوم به ضد شورش، زیرکانه به یمین و یسار بچرخید و جا خالی ها بداد اما حریف حرب دیده « بدل » هریک را بکار ببستی. سر انجام معاون مستأصل بشد و سپر بینداخت. اینک«لوپز» بدو نزدیک شد و فی طرفة العینی یکی سیلی آبدار بر رخسار او بزدی که برق همچون هالهء ساتع در بنای « امم متحده » نیویورک پیرامون چشمانشن حلقه بزدی و او را موقتآ کور بنمودی. ولی عجبا اینکه  پس از این سیلی، « اتا لوئیر » دست از پیکار بکشیدی و دستها را بنشانه تسلیم بجلو گرفتی تا نایب محبس بر آنها دسبند بزند . « اتا لوئیر » پس از تسلیم، با انگلیسی دست و پا شکسته انگیزه عملش را چنین توصیف بکرد: < آی. وانت. لیو. سی...

گل بی نام ونشان

پس از چند روز اقامت در دره ای بهشت آسا، رخت سفر بر بستم وصبحی با اتوبوس، روی صندلی پشت سر راننده، عازم تهران شدم. چون شماری از مسافران درمسیرسوارمیشدند، بهمین جهت تعدادی صندلی و منجمله صندلی مجاورمن خالی بود. همین امرباعث دلهره و اضطراب شد: دلهره ای توآم با   فرضیاتی گوناگون. البته که در این مسیر و با اتوبوس انتظار نداشتم که نیکول کیدمن کنارمبنشیند. ولی دلم می خواست که هرکه کنارم می نشیند لا اقل زیاد چاق نباشد، بوی طویله و پشم خیس و   چلو پزخانه ندهد. نفسش طاقت فرسا نباشد و از همه بالاتر مرا بحرف نگیرد و میوه نشسته وگوجه فرنگی له شده و نان و پنیر و خیار و شیرینی مانده باصرار تعارف نکند زیرا خود داخل کیف سامسونایتم یک فلاسک کوچک پراز آب جوش و یک شیشه پنجاه گرمی نسکافه نستله و شکر و قاشق چای خوری و یک ساندویچ گوشت پخته و دو عدد سیب رسیدهء تازه از درخت چیده و دو فنجان داشتم. چرا دو عدد سیب و دو فنجان را بتوان اقدامی احتیاطی بشمار آورد . چیزی نگذشت که سوار شدن مسافران بین راه شروع و یورش به صندلی خالی کنار من آغازشد. کار کمک ر...

گلیم کارت نخواسیم

Image
مردی در نوهمشایر امریکا متهم است به اینکه جنسی را از فروشگاه « دری » دزدیده است اما مردک میگوید: < دزد باباته. دزد جد و آبادته. چرا بهتون میزنی. مه   مث بچه آدم رفتم توی حیاط خلوت فروشگاه. خب؟ نه کسی بما ایست داد و نه کسی جلوی مانا گرفت. خب؟ اونجا همیشه یگ تعدادی کارتن مارتن رو هم می چینن. یگ کارتنی ور داشتیم و اومدیم خنه بقول اینا « هوم ». خدا وکیلی یگ منقل کوباب پزی توش بود. چرا دوروخ بگوم، مو دم دمای سحر دست بدامن خدا شدوم که خودش کمک کنه تا بلکه ما یگ کوباب پز امریکایی گیرمان بیایه. مویوم عوضش تعهد کردوم که یگ قیمه پلوی جانانه ای بپزیم و پخش کنیم. بله. < تو نیکی میکن و در حجله انداز، که ایزد در بیابانت دهد باز >. وسلام ونعمه تمام. حالا فروشگاه اومده و بما بهتون میزنه که تو منقلا دزدی. بحق چیزای ندیده و نشنیده. جان مادرت قسم، تو بگو. به این کار میگن دزی؟ خدایییش مو قبلنا هم هر وقت دلوم هوس یگ وسیله ای میکرد میومدوم همین حیاط خلوته و خدا آرزویای مانا بر آورده میکرد. موکه زبون خارجگی بلد نیوم اما میگن روی تابلوی ایی فروشگاه به زبون خودشان نوشته « هرکی اینجا ...