حمله به معاون زندان





دهم ماه «مه» جاریه در مطبوعات ینگه دنیا، فی کانتی «ساکارامنتو» از توابع کالیفرنیا چنین آمده است: بانویی 31 ساله بنام «اتا لوپز» با تمهیدات قبلی و مبادرت به کمین در مسیر زندان شهر، راه را بر معاون زندان ببست و هل من مبارز بطلبید. معاون مسکین، بی ششلول و قمه و قداره و تیزر و پیزر و فلفل سخت بترسید و بکوشید تا از چنگال مهاجم بگریزد. با توسل به فنون حربیهء قدیمه و جدیده و تاکتیک های سرکوب قیام موسوم به ضد شورش، زیرکانه به یمین و یسار بچرخید و جا خالی ها بداد اما حریف حرب دیده «بدل» هریک را بکار ببستی. سر انجام معاون مستأصل بشد و سپر بینداخت. اینک«لوپز» بدو نزدیک شد و فی طرفة العینی یکی سیلی آبدار بر رخسار او بزدی که برق همچون هالهء ساتع در بنای «امم متحده» نیویورک پیرامون چشمانشن حلقه بزدی و او را موقتآ کور بنمودی. ولی عجبا اینکه  پس از این سیلی، « اتا لوئیر» دست از پیکار بکشیدی و دستها را بنشانه تسلیم بجلو گرفتی تا نایب محبس بر آنها دسبند بزند. «اتا لوئیر» پس از تسلیم، با انگلیسی دست و پا شکسته انگیزه عملش را چنین توصیف بکرد: <آی. وانت. لیو. سیگار. پریزون. می> معاون گرچه از شدت خشم می لرزید ولی انگلیسی شکسته او را خوب درک بکردی،پس لامحاله ضارب را به محبس تحویل بداد و خود بازبگشت تا بخانه رود. حاشیه: یکی راوی که نگارنده در خصوص صحت و ثقم گفته هایش تردید دارد چنین گفته است:< وقتی معاون محبس به شارع خصوصی زندان رسید مجددآ سایه زنی همانند  «اتا لوئیر» را در برابر خویش بدید. پس دچار خوفی عظیم بشد، ولی بروی خود نیاورد و زورکی نعره ای جوجه خروسی از جگر بر آورد:< هولت . آی شوت> اینک دخترک با صدایی ظریفتر از دختر شاه پریان چنین پاسخ بداد: <دست نگر دارین تا بوگوم. مه عقب آباجیم میگردم. تو این «مادی» (کوچه) گم شدس> حال معاون ترسش بریخت و گفت: <یره، حسابی جفت کرده بودوم که نوکنه القاعده ماقاعده ای دسش تو کارباشه. خب، پس اون آبجی تو بوده؟ تو نوم برییه ترک احتیاد هوایی رقتی و میخی بعد خاباندن بغل گوش ما بری زندون؟> خواهر «اتا لوئیر» اینک چادر نماز گلدار خود را دو بار به بهانه تنظیم باز و بسته بکردی و طی آن رخسار ماه طلعت و پیراهن دکولتهء بند رکابی خیلی بالای زانویی خود را همراه با سینه ریزی که آویزه قلب مانندش میان ناوک دو پستانش ماهی وار بچپ و راست همی بوسه زدی، نمایان ساخت و بعد با مکری زنانه و زایندهء رودی چادر را بحالت نخستین باز گرداندی و با توجه به اصل«الحریص بما منع» شعله هوس را تا عرش اعلی بکشاندی. اینک بگفت:<خدا مرگم بدد. ما و این حرفا؟ استغفرلله! ما کی باشیم که دس روی شوما بلند کنیم. خاک عالم بسرم. « اتا» همچی غلطی کرده اس؟ گیرش بیارم یه نیشکونی از لاپاش ور میدارم. روم سیا، آ. لوپدون چرا قرمز شدس؟ بیمیرم الهی برادون> در این هنگام دخترک دستان سفید و نرمش را روی گونه معاون گذاشت و آرام آرام او را نوازش بداد و بعد گفت:< بیتر شد؟> معاون که ترسش ریخته بود گفت:<دس شما درد نوکنه. بکی بکی قسم، مو بی تخصیروم. خودش اصرار داشت بره زندون.> حال دخترک گفت:< میدونم. حالا بگویین بی بینم داشتین کوجا تشیتف می بردین؟> معاون گفت:< راسش، خنه.  اما هر شو عادتومه که سر راه یگ سری به «بار» برنوم. از بس پدر خدا بیامرز ما {خدا رحمت کند جمیل رفتگان شما را} پیش اینکه خودشا با حول و ولا برسونه اینحا خیلی محرومیت کشید. دییه اون عرق سگی دره گز هم بش نمی رسید تا چه رسد به عرق دو آتیشه میکده. اما هرچی دلتون بخواد تو راهپیمایی ها و انتخاباتا شرکت کرد که دییه شناسنامه اش جا نداشت. بیچاره به همه رأی داد: به «بنی سرد». به «بنی گرم». به «بنی درد»… وختی اومد اینحا خودشا بست به «اسمیر و نف». اما محرما به هر بد بختی بود گوسبند قاچاقی پیدا میکرد و آبگوشت نرذی میداد. اما رک و روده ها نخ نما شده بود و عمرشا داد به «کارتر». حالا مو فرزند خلف اون بابا هسوم و «بار» رفتنوم از واجبات شده. اگه تو نوم میایی که قدمت سر چشوم>.  دخترک بلافاصله چادر نمازش را تاکرد و داخل کیف جایداد و دست در حلقه بازوی معاون بشیوه هولیوودی ها انداخت و داخل «بار» شد. گارسن که معاون عسسخانه را می شناخت با عزت فراوان پذیرای آنان شد و رو بدخترک کرده گفت: <چی بیارم ؟ > دخترک با غر و عمیشی چارباغی گفت:« لاگر». پی لیز. > معاون پس ار نوشیدن چند پیمانه «اسمیرونف» ، دستان دخترک را بگرفت و گفت:< گفتی اسمت «متا» است. نه؟> «متا» گفت: < بله.«متا» مثل «اتا» بعد اضافه کرد:<آباجی مه، خودشا بخاطر مه به آب و آتیش زده س.{قبافهء هاج و واج معاون} وختی دید که مه از عشق شما مثل سیر و سرکه رو هم می جوشم دیگه طاقت نیاورد و این نخشه را کشید و بعدش قرار شد مه بیام سر راه و با شوما چکاچک بشم. «اتا» عصلا و ابدا لب به سیگار نی می زند!. قلیون با تنباکو حکوم هم نمی کشد. حواسدون کوجاس.> معاون که چارشاخ مانده بود گفت:< پس بگو> حال «متا» رو به معاون کرد و گفت:<اگه خواهر برا خواهر فدا کاری نکند کی بکند. حالا وخزین (پاشید) تا بریم خونهء ما. خلوت خلوتس. نترسین امن و امانس. مه یگ بریونی خیلی خوشمزه برادون بختم که حظ میکنین!>

Popular posts from this blog

برادران کارامازوف

دلبر جانان من

طوطی شکر سخن