گل بی نام ونشان




پس از چند روز اقامت در دره ای بهشت آسا، رخت سفر بر بستم وصبحی با اتوبوس، روی صندلی پشت سر راننده، عازم تهران شدم. چون شماری از مسافران درمسیرسوارمیشدند، بهمین جهت تعدادی صندلی و منجمله صندلی مجاورمن خالی بود. همین امرباعث دلهره و اضطراب شد: دلهره ای توآم با  فرضیاتی گوناگون. البته که در این مسیر و با اتوبوس انتظار نداشتم که نیکول کیدمن کنارمبنشیند. ولی دلم می خواست که هرکه کنارم می نشیند لا اقل زیاد چاق نباشد، بوی طویله و پشم خیس و  چلو پزخانه ندهد. نفسش طاقت فرسا نباشد و از همه بالاتر مرا بحرف نگیرد و میوه نشسته وگوجه فرنگی له شده و نان و پنیر و خیار و شیرینی مانده باصرار تعارف نکند زیرا خود داخل کیف سامسونایتم یک فلاسک کوچک پراز آب جوش و یک شیشه پنجاه گرمی نسکافه نستله و شکر و قاشق چای خوری و یک ساندویچ گوشت پخته و دو عدد سیب رسیدهء تازه از درخت چیده و دو فنجان داشتم. چرا دو عدد سیب و دو فنجان را بتوان اقدامی احتیاطی بشمار آورد.
چیزی نگذشت که سوار شدن مسافران بین راه شروع و یورش به صندلی خالی کنار من آغازشد. کار کمک راننده هم این شد که هرکس را با توجه به بلیت صادره روی صندلی خودش بنشاند. منتظر ماندم تا سوار کردن ها بانجام برسد تا بعد خواندن رمان «گرین منشنز» بقلم «دبلیو. اچ. هادسن» آرژانتی، متولد 1841  را ادامه دهم، آخرین داستان رمانتیک قرون معاصر که برای نویسنده اش هم اینک در هاید پارک لندن یادبودی موجود است تا بدین ترتیب آن مسافت شش ساعته را کوتاه کنم.
اتوبوس تقریباٌ تکمیل شد مگر صندلی کنار من، ولی در آخرین نقطه در مسیر کسی دست بالا گرفت. اتوبوس متوقف شد. مسافری روی پله اول اتوبوس ایستاد. کمک راننده و راننده و مسافران ردیف های اول برای لحظاتی نفس ها را درسینه حبس کردند. مسافر با یک نگاه وجود تنها صندلی خالی کنار مرا دید. کمک راننده خود را مانند کتابچه ای نازک کرد و حتی روی داشبرد نشست تا سد راه نشود. راننده ترمز دستی را کشید وچشم بمسافر دوخت. کمک راننده مضطربانه به ردیف های مختلف نگاه کرد. معلوم بود که چه فکری بسر دارد: میخواست ببیند آیا میشود مردی را از کنار زنی بلند کند تا آن مرد را  کنار من بنشاند ولی مسافر وقعی بکمک راننده نگذاشت. با نگاهی کوتاه این مسافر را ورانداز کردم.  معلومم شد که مسافر تازه وارد از اراده ای آهنین برخوردار است. بعد همانند کمند اندازان قدیم حلقه را برگنگره ای انداخت و از پله دوم بالا آمد. تا آنجا که میتوانستم پر لباسم را از کف صندلی خالی جمع کردم و سرم را پایین انداختم. وقتی مسافر نشست، از زیر چادرش عطر «کارتیه» بمشامم رسید.
جوان بود. قامتش از دختران ایرانی بلندتر. گیسوان زیر مقنعه اش مشکی. پیشانیش بلند. صورتش گرد. ابروانش دست نخورده. چشمانش سبز! لبانش پر. گونه هایش برجسته، با دو چاهک بر گونه. دستانش لبریزازنشاط و شادابی جوانی. انگشتانش سفید و کشیده. وقتی جابجا شد و چادر از روی دامنش بکنار رفت و شلوار مشکیش نمایان شد، دیدم که رانهایش پر و کشیده اند و سالم و توانا. گرچه فرصتی نبود و‌لی با یک نگاه دریافتم که او همان ونوس افسانه ایست اما زیر دیبای سیاه. کتاب در دستم بود و ظاهرآ مشغول خواندن، ولی زیر چشمی متوجه بودم که مسافر بشدت مرا تحت نظر دارد.
نیم ساعتی گذشت. کیف را باز کردم. فلاسک کوچک را در آوردم. گرچه بمسافر نگاه نمیکردم ولی زیر چشمی میدیدم که مسافر یک یک حرکات مرا نظاره میکند. فلاسک را میان دو پا گذاشتم. فنجان ها را در آوردم. در شیشه نسکافه را بازکردم و باندازه در هر یک قهوه و شکر ریختم. آب جوش جاری کردم. عطر دلپذر قهوه با عطر «کارتیه» در هم آمیخت. همانند دو پیچک در هم تنیدند و بر هواخاستند. در خلال این مدت راننده از داخل آینه چشم از ما بر نمی داشت. کمک راننده پشت به شیشه جلو چارچشمی مواظب حرکات ما بود. هر دو منتظر بودند تا مسافر شکایت کند و راننده مقابل اولین پاسگاه متوقف شود و مرا تحویل مأمورین دهد.
محض احتیاط اصلاّ حرفی نزدم و سر برنگرداندم. فقط یکی از فنجانها را روی کیف بسوی مسافر لغزاندم. مسافر هم دانست که مال اوست و بی آنکه حرفی بزند، فنجان را  برداشت. دراین هنگام بی اختیار صدایی همچون سکسه از حلقوم کمک راننده بگوش رسید. راننده هم بی جهت بی اختیار بوق را بصدا در آورد.مسافر بغل دستی و من  هر دو آرام آرام قهوه هایمان را خوردیم. در این هنگام  مسافر گفت: < خستگی از تنم رفت. اصلاٌ انتظارشو نداشتم.> بی آنکه سر برگردانم گفتم:>  من هم همین طور.>  مسافرگفت:< رفته بودم دیدنی. دانشجو هستم.> گفتم: < لابد بطبیعت هم علاقمندید؟> مسافردرجوابم گفت: < خیلی. مگر میشه آدم بیاد اینطرفا و سری به در و دشت نزنه.> گفتم: < عجب.> مسافرگفت: <· چرا عجب؟>  گفتم: < تقارن.>  مسافرگفت: < چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد>. مات و مبهوت نگاهش کردم و گفتم: < بغیر از شعر چه مشغولیاتی دارید؟> مسافرگفت: < گفتم که طبعیت.> حال یادداشتی را در آورد و بدستم داد:
<دیروز یکساعت بغروب مانده بدشت رفتم. بسوی زمین های زیر کشت. تا آنجارفتم که دیگر اثری از آدم و آدمیزاد ندیدیم: دشتی پوشیده از زمین یونجه و شبدر و گندم وبوته لوبیا و بوته سیب زمینی. ولی حاشیه‌ها را دوست دارم. آنجاکه پونه و گل پیچک و بنفشه می روید. درختان کبوده و صنوبر در غروب آفتاب مسحورم میکند. بازگشت کبوترها و کلاغها را می ستایم. صدای جیرجیرکهای دور را در سکوت دشت می ستتایم. دوست دارم راه بروم و زمین و آسمان را در خلوت غروبگاهان تماشا کنم و قطره قطره عصاره‌اش را در شیشه دل بچکانم. شیفته گلهای شقایقم. ولی در میان همه گلها گل بسیارکوچکی هست که میان پونه ها و دیگر علف ها میروید. پنج گلبرگ لاجورین دارد. اسمش را نمیدانم ولی با من حرف میزند.>
دراین هنگام  در کیفم را  باز کردم و مشغول جستجو شدم. گفت: < پی چی میگردین.> گفتم: < پی یادداشت خودم.> وقتی یادداشت را پیدا کردم بدستش دادم. چنین نوشته شده بود:<  گل کوچک پنج پری هست که خیلی دوستش دارم. این گل کوجک در کناره جاده های و روی مرز بین زمین ها میروید. گلی است منحصر بفرد. این گل با من حرف میزند. وقتی بار اول خم شدم تا بویش کنم گفت < نزدیک نشو.  مرا بو نکن. دست بمن نزن. فقط نگاهم کن.   اگر دست بزنی و مرا بو کنی بعد دلت میخواهد مرا بچینی و بخانه ببری و توی یک استکان آب بگذاری و بقول خودت بهره مند شوی. نه این کار را نکن. فقط نگاهم کن. اگر دلت بخواهد من با تو خواهم بود. گفتم : <چطور.> گفت:
 صویر من چه حالا و چه در آینده  می تواند زنده و جاوید بماند. همیشه با تو بماند. من اینک درذهن تو هستم. مرا عزیزدار. بگذار بمانم. نزد تو بمانم. هروقت تو بخواهی مثل سدی که دریجه‌اش را بازکنند با شتاب و کف فراوان جاری میشوم. بیا تا با هم پیمان ببندیم. تا تو هستی من هم با تو باشم. اگر سال دیگر اینجا آمدی، شاید مرادیگر نبینی. شاید زیر سم گاوان و گوسفندان ریشه کن شده باشم. ولی تو بعمر جاوید فکرکن.< گفتم:< باشد. بگذار خوب نگاهت کنم. بگذار تصویری روشن از تو در ذهنم جای بگیرد. رنگ تو. بوی تو. قامت موزون تو. اسمت را هم نمی پرسم. سپس سر بالا گرفتم. قله کوه زیر پرتو طلایی غروبگاهان مطلا شده بود. باد نسبتاٌ تندی می وزید. کبوده ها و صنوبرها زیر فشار باد سر خوابانده بودند. کلاغها و کبوتر‌ها باز میگشتند. عطر گل یونجه و شبدر در هوا جاری بود. همه جا ساکت بود. وقتی به گلم نگاه کردم، در تاریکی سرشب دیگر ندیمش. با احتیاط پایم را برداشتم و با قطره ای اشک وداعش گفتم. بازگشتم.  در بازداشت ندایی از دلم برخاست: <بهار عمر خواه ای دل و گرنه این چمن هرسال، چو نسرین صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد.>

Popular posts from this blog

برادران کارامازوف

دلبر جانان من

طوطی شکر سخن