خزه خراطی می کرد...
تنها ایستگاه آتش نشانی شهر خود دچار حریق شد. مأموران فلان گیجه گرفتند که
چه کنند. یکی مشاور در امور ازدواج، بسیار معروف و محبوب، خود بدادگاه و رفت و تقاضای
طلاق کرد. شنیدم که سارقین و تبه کاران ادارهء پلیسی را خلع السلاح کردند و
مأمورانش را بقتل رساندند و خود لباس مقتولین را پوشیدند و بشغل شریف حفاظت از جان
و مال مردم مشغول شدند. شخصی را می شناسم که خود قادر به بچه دار شدن نیست اما
دفتری بنام مشاور بارداری و حاملگی تأسیس
کرده و کارش حسابی گرفته. هر روز یکی در فیس بوک مطلبی دال بر مضر بودن فیس بوک می
نویسد و «ویدو» درج میکند و تعداد بیشماری «فرند» دارد.
دکتری را می شناسم که مردم را به گیاه خواری تشویق میکند اما وقت ناهار مشتری پر و
پا قرص یکی پیتزا فروشی است و بجر پیتزای سوسیس هیچ نوع پیتزای دیگری سفارش نمی
دهد. یکی پلیس راهنمایی را می شناسم که به کانادا مهاجرت کرده. مأموران راهنمایی و
رانندگی کانادا گواهی نامه این فرد را بعلت تخلفات مکرر ضبط و با مگنه سوراخ کرده اند.
خلبانی را می شناسم که هر وقت روی باند برای پرواز قرار میگرد کفر برج مراقبت را
در می آورد چون بشدت از بلندی و ارتفاع می ترسد. استاد دانشگاهی را دیدم که از تصحیح
اوراق امتحانی دانشجویان خود عاجز بود زیرا یادش رفته بود که سؤال ها را از کجا
استخراج کرده است و جواب ها چه بوده است. بهمین جهت با استفاده از ورق بازی نمره
هرکس را تعیین کرد. در خبر ها آمده است که آمبولانسی مریضی را که بستگانش تا لب خیابان آورده بودند زیر گرفت و
کشت. زن و شوهری را می شناسم که برای طلاق به دادگاه رفتند اما حین دادرسی متوجه
شدند که خیلی یکدیگر را دوست دارند و به التماس افتادند که از طلاق منصرف شده اند
اما قاضی میگفت امکان نداره مگر قاضی را بعنوان محلل انتخاب کنند. شخصی را در
پارکی دیدم که بشدت از آب بازی بدش می آمد. بهمین جهت آنقدر عقب عقب رفت تا افتاد توی
کانال عمیق آب و مرد.

Comments
Post a Comment