نفس کش؟




شهر شهر فرنگه. از همه رنگه. حالا محض تماشا بریم یه بانکی. به به، شانس آوردیم. خلوت خلوت. از آدمک ماشینی شماره گرفتم. ساعت 8:20 صب، شمارم 138! رونق اقتصادی! اما چرا خلوته. فقط سه نفر نشستن. سه تا باجه چراغشون روشنه. یعنی هر باجه ای  46 تا مشتری راه انداخته؟ اگه هر نقر فقط 4 دقیقه وخت لازم داشته باشه، میشه 3 ساعت، ولی بانک که ساعت 8 واشده. شمارم اعلام شد که برم باجه ...، اما جلوی باجه یه مشتری نشسته. تحویلدار اشاره می کنه نترس بیا جلو. رفتم. از بالا سر مراجع نشسته، دفتر پس اندارمو دادم. تحویلدار حال حرف زدن نداره. با ایما و اشاره: چکار داری؟ گفتم.  500 تا می گیرم. تحویلدار میدونه پونصدتا یعنی 500 هزار تومن. منم میدونم که چارتا صفرشا تورمیه. فرمی دستم داد. چون جلوی، باجه اشغال بود، رفتم کناری و نوشتم: نام، نام خانوادگی،اسم پدر، تاریخ تولد، شماره شناسامه،تاریخ صدور شناسنامه، کد پستی، کد ملی، مسلسل شناسنامه، تلفن، نشانی، سریال شناسنامهء خواهر و مادر... دادم دستش. خدا پدر مخترع کامپیوترهای رو میزی را بیامرزه. تحویلدار با خمیازه شماره ملی را داد و مونیتور از سیر تا پیاز زندگیمو ریخت روی داریه. مشتری قبلی همچنان نشسته بود و مشغول خوندن فرم حواله عوارض خروج حج. من ایستاده و او نشسته. مشتری از تحویلدار پرسید: عواریض مکه چنده. بانکیه یه عددی را گفت که من نشنیدم. مردک گفت : اینجا نیوشته: عواریض عتبات. من که عتبات نمی رم. تحویلدار با خمیازه گفت: مکه هم عتباته. وقت پول دادن به تحویدار گفتم: اگه میشه صد تومنشا ریز بدین. تحویلدار آخرای حمیازه اش بود که تونست بگه: روی دبواره. من با انگشت بخودم اشاره کردم که مفهومش این بود: با من هسی؟ با سرجواب داد نه با اینمه. حاجی-بعد-از این به تحویلدار نگاه کرد و گفت: کدوم دیفال؟ تحویلدار با زحمت زیاد  اشاره کرد به تنها دیوار موجود و مرئی بانک. حاجی- بعد -از -این از جا پاشد و همزمان خودکار و پایهء بلوری آنرا ورداشت که جلوشا گرفتم و گفتم اینا بدار سر جاش. اونجا خودکار هست. حال تحویلدار  از غیبت حاجی- بعد -از –این  جرأت پیدا کرد و یواشکی گفت:  حسابی جا خوش کرده. با خود گفتم: پس جرا شمارهء من 138 است؟ تا آمدم دفترچه را ور دارم حاجی- بعد -از –این با هل و تل تالاپی نشست روی صندلی و منو پس زد. من دوباره به تحویلدار گفتم: صد تومنش اسکناس ریر بدین. این کرایه ای ها فحش میدن. با خمیازه گفت از این ریزتر.... اما بقیه حرفش شنیده نشد. ولی نمیدانم چرا از دست من عصبانی بود. بعد که خیلی فکر کردم رازشوم کشف کردم: حاجی- بعد -از –این برای این خمیازه کش بهترین مشتری بود. می تونس ساعتها بشینه و احدی جرآت اعتراض نداشته باشه. در و تخته حسابی باهم جور شده بودن. بعلاوه، خر وامانده منتظر چاشه. از این گذشته، متوجه شدم که تحویلدار چقدر حتی از حاجی- بعد -از –این  میترسه. وای بزوزی که تمام حاجی بشه.

Comments

Popular posts from this blog

برادران کارامازوف

دلبر جانان من

طوطی شکر سخن