کلحسن





«حسن كناس» بهنگام تعويض همگاني شناسنامه ها، با اعمال نفوذ، توانست نام خانوادگي خود را از «كناس» به «عطري» تبديل كند. در واقع حسن از بدو طفوليت و قبل از كشيدن فاضلاب در اصفهان در «نجف باد» (نجف آباد) به اين كار اشتغال داشت. خب، با توجه به ضرب المثل «يه سيب را كه بندازي بالا تا بياد پايين هزار تا چرخ مي زنه» قضا و قدر هم چرخيد و چرخيد تا «حسن كناس» شد «حسن عطري» و با الحاق عناوين مرسوم و متداول منطقه كه يكي از آنها «كل» (مخفف كربلايي)  بود شد «كلحسن عطري». كلحسن بعلت تخصص شغلي در «نجف باد» در بيمارستان صد تختخوابي آن ديار براي سرپرستي امور نظافت (منظور شستن توالت ها است) بصورت روز مزد بكار گرفته شد، ولي بعلت پشتكار و صلاحيت و تجربه، كارمند قرار دادي شد و بعد پيماني و يك روز هم بنام مسؤل مبارزه با بيماري هاي مسري.  البته و صد البته، برايش حكم صادر شد و راه ترقي سريع هموار گرديد. ديگر اينكه بنا بضرورت و مصلحت با توجه به سوابق ممتد خانوداگي، عنوان هاي پر طمطراق ديگري باو تفويض شد.
واقعآ قيافه «كلحسن» پش ميز رياست جالب بود: آويختن گوشي طبابت از روي شانه و گردن؛ گذاشتن چهار خودكار الوان در جيب روپوش سفيد و عينك راه نزديك روي بيني. بگذریم، يكي از پسران كلحسن در «تورنتو» در «فاست فود» به  شستن ظروف اشتغال داشت ولي كلحسن بدر و همسایه ميگفت: «درس دكتري(پزشكي) مي خوند.». اين فرزند خلف بكمك افراد خير محلي موجباتي را فراهم آورد كه از كلحسن براي شركت در سميناري كه از جانب امريكا اما در  «اونتاربو» و در نتيجه نزديك  آبشار هاي نيگارا بر گزار ميشد دعوت بعمل آيد. موضوع سمينار از اين قرار بود: «بررسي و تحقيق و تفحص در چگونگي انتقال باكتري «اي كولاي» به اسفناج و كاهو».          
 بهر حال، كلحسن سوار هواپيما شدو پس از رسيدن به فرودگاه باتفاق پسرش روانه «اونتاريو» گرديد. بالاخره قرار شد كه كلحسن با توجه به «رزومه جعلي» مبادرت به سخنراني بنمايد. اين شما و اين هم كلمات قصار كلحسن بلهجه «نجف بادي»:
 خواهرا وبرادراي عزير،  ِاز طرف خودم سلام. از طرف همهء نجف بادي ها سلام. از طرف همه دوستا سلام. از طرف همه همكارا سلام. از طرف همه... خلاصه، وقتي رسيدم به ولات شوما، بجون شوما نباشد، همه بچامو (بچه هايم را) با دس خودم كفن كردم، يگ دفعه چارشاخ موندم. ما خيال ميكرديم كانادا مث دامنه و دارون اطراف اصفهانس. حالا كه اومديم اينجا شاخ در آوردیم.  آ، اين ولات شما چقذر با صفاس. آ، خدا قربونش برم چقذه بشما آب داِدس. يعني مُوگوين شما رو بيشتر از ما دوس ميدارد؟ َمه (من) كه سر در نميارم.  ِاز اينكه مواظب اين آقا زاده ما بودين خيلي خيلي ممنون. زبون َمه (من) عاجزس كه چيچي بو گم. از هر چي كه بگذريم سخن دوست خوشترس. آقا زاده موگن شوما از خوردن كاهو و اسفناج صدمه ديدين. آ، چرا؟ آقازاده مو گن گلاب بروتون، پا بيرون گرفتين. آ،  راسس؟ آ، بميرم برادون. آقا زاده موگن شما بي آفتابه ميرين دست به آب. آ، راسس؟ اينكار َعيبس (اينكار زشته). خب، از لحاظاي آدم هرچي آب كمتر تو چاله مستراب (مستراح) بريزد، بي ترتر س (بهتراست). آ، چرا بشوما ياد ندادن با آفتابه دس به آب برين؟ شوما با اين كاردون اسم خودتونو گذاشتين «فلان نشور». بدِس. زشتس. قو باحت دارد.
آخه يعني چه؟ آدم باهاس طهارت بيگيرد. اگه بلد نيسين طهارت بگيرين، خوب، بگوين. مگه «زبوندونا» ازدون ِاسادن)گرفتن). وقتي آقازاده گفتن كانادا آفتابه پيدا نمي شد ، َمه يكي باخودم آوردم تو هواييماو تنگ دلم هشتمومش. اما اي دختره تو هواپيما خيال ميكرد اتمِس (اتم است). هي مييو مد و ميخواست او نو از دسم در آره. آخر سر يه ليوان آب توش خالي كردم و بعد لوله شو گرفتم تو صورتش و «عازات» (محكم) فوت كردم تو آفتابه كه آب مث تير پاشيد تو صورتش. اینجوری هم باش لاس زدیم و هم دعواش کردیم. حالا بود که دختره خيال كرد تير خوردس. جيغا كشيد كه نگو. مسافرام افتادن به جيغ كشيدن. بعدش کمک خلبان اومد .گفتم:« مستر خلبان، چدون شدس. مگه چي چي شدس كه هم چي دس پاچه شدين. يخده آب بود بشون پاشيد. مگه آب روشناي نيس؟ «خلاصه، به آقا زاده گفتم: آ، چطور ميِشد كه تو اين راسا خيابون كه ايرونيا از جون آدم تا شير مرغ جنس ايروني ميرفوشن و از «نجف باد» تابلوي فارسي بيشتر دارد، آ چرا  يه مغازهء آفتابه فروشي نیست. َمه كه ميگم حسابي مي گيرد. يه چنتا پادو هم تو مغازه ميزاريم تا برن تو خونه ها به مشتريا طرز طهارت گرفتنو ياد بدن.
حالا« بي يين» (بياييد) سر اسفناج و كاهو. موگن (ميگويند) شما اسفناجو خام خام  دوس ميدارين. «دادا»، (داداش)  مگه شوما بلانسبت «خرين». كي تا بحال اسفناجو خام خوردس كه شوما دوميش باشين. البته ما كاهو را خام ميخوريم. يعني از زمين مي كشيم بيرون. بعد «عازات» (محكم) مي زنيم زمين تا خاك و خاشوكش كمتر بشد. بعد خارپ خارپ ميخوريم. «ميركوب» (ميكروب) بلا نسبت سگ كي باشد كه بتوند كاري بكند. اما نه اسفناج. البته ما كاهو ا با سكنجبين  ميخوريم. اگه نباشد  با يُخده نِمك.
حالا اگه شما ميخين (مي خواهيد) خام خام بخورين، بخورين، اما بشورين (بشوييد). با يه چاقوا كاهوا از درازا قاچ بدين و بعد بگرين زير شير آب. سه بار هي ببرين جولو و بيارين عقِب. يا سه باربوكنين زيرا آب و در بيارين. درست مث غسل ارتماسي. نمي دونم شمامم غسل ترتيبي و ارتماسي دارين يا نه. خلاصه، ما كه اسفناج خوم عصلا و ابدا ني مي خوريم. آدمي گفتن.  حيوني گفتن.
و اما راجب (راجع) به اسهال. اشكال از كاهو و اسفناج نيس. اشكال از رك و روده «خوددونس» (خودتان هست). روده شما ضعيفش. ني مي توند خب حزمش (هضم) كند. موگوي نه. يه توك پا بياين پلوي ما. فعلن كه قرار نيست شوما را انگشت نگاري كن. تا بعد چي بشد، خدا ميدوند. اينجور كه مَه ديدم، شما نه كود مسترابي ميدين نه كود گابي گوسبندي. شايد عيب از همين باشد. اونجا يي كه ما كاهو و اسفناج و سبزي خوردن و سبزي آش مي كاريم پايين شهرس. با اينكه فاضلاب نداريم اما همه مسترابا سرازير ميشد بطرف پايين شهر كه تو گوديس. وقتي ميرسد پايين شهر غليظ غليظ ميشد مثل گل شل. خب بوش بددس. اما، چه عيبي دارد. «هر كي كاهو خواهد جرم هندوسون كشد.» داشتم مي گفتم. آ، چه قيمتي دارد اين گل شل مسترآبها. صيفي كارا  چه پولي حاضرن بابت اون بدن كه نگو و نپرس. نرسيده پاي بتهء كاهو و سبزي، يگ دفعه قد مي كشد تا اينجا (نشان دادن زانو). خلاصه، شما رك و رودهادون ضعيفس. بيخود گردن كاهو و اسفناج نندازين. «دل و باردونا» يخده (كمي) تقويت كنين.


Comments

Popular posts from this blog

برادران کارامازوف

دلبر جانان من

طوطی شکر سخن