حوا خانم- قسمت 4
رسیدیم به «ای کلک». اما حالا
وختشه که چند سالی برگردیم بعقب . یعنی به آذر و دی ماه سال 57. آنروز کذایی صدها
نفر در تقاطع عباس آباد و بخارست «قارچوار» روییده
بودند و جلوی ماشین های عبوری را میگرفتند و ورقه هایی را که روی آن پیشاپیش «مرک برساه» نوشته بودند زیر برف پاکن ها می گذاشتند و
براننده تحکم میکردند تا شیشه را بالا بکشد و براه بیفتد. در میان این راه گیر ها،
حوا خانمی بود: گیسو طلا، مواج، بلند و براق. رخساری زیبا تر از فتوشاب، کمان
ابرو ولی «تاتو» ناشده، چشمانی سبز و فروزان مثل نور
افکن، مژگانی بلند و خمیده و بینی دست نخوردهء و الگوی نقاشان، لبانی دلربا تر از
مونیکا و طرح رخساری ایدال همگان. اما آنچه آن زمان مدهوش کننده تر بود همانا «وادی» میان دو
پستانش بود که حتی آن زمان هم در فرانسه و امریکا «ممنوع العیان» بشمار می
آمد. پیراهن دکولته اش از پارجهء گلدار رقصان و کلوش بود و خیلی بالاتر از دو چفت
هوس برانگیز پشت زانو. دو ران دلربایش با باسنی برجسته و پر ناحیه ای از اندام
مرد را، واقع در حوالی ناف، بشدت می فشرد. دیگر اینکه، دو ران شفاف و زلال و عاری از هر گونه خط
و خال و «اسکار» ایام کودکی، تا برسد به پا و صندل
طلایی و ناخنن های «پدیکور» شده با لاک همرنگ با گل های پیراهن تار و پود مرد را می لرزاند.
وقتی لبخندی برلب آورد، دو ردیف دندان سفید منظم طبیعی و واقعی نمودار شد. حال با
دست چپ ورقهء آجار را با کرمشه بالا گرفت و با دست راست و چرخش انگشت اشاره فرمان
پایین کشیدن شیشه را صادر کرد تا صدایش را بشنوم. طوعآ و کرهآ فرمانش را اجرا کردم. مسخ شده چشم بر
او و زیر بغلش دوختم. عطر «دئودوران» خریداری
شده در سفری های ده روزه به پلاژ های کاپری و سورنتو و ناپل و بارسلونا و ... در
ازای 5 یا 6 قطعه اسکناس یک هزارتومانی سبز. وختی حکم بالا کشیدن شیشه را صادر کرد
دو باره زیر بغلش نمایان شد. امرش مطاع. با زدن روی بام ماشین فرمان حرکت داد. ده
ها نفر یالانجی مشتها و لگد ه را بر ماشین کوفتند تا حرکت به تأخیر نیفتد. هنور مسحور
بودم. میخواستم با تحریف شعر حافظ بگویم:<ای نازنین
دلبرتوچه مذهب گرفته ای* تا سر و جان فکنم درره دین و قدمت >، اما
بفهم نفهم متوجه شدم که ای دل غافل از شمال خیابان بخارست بطرف همین چار راه ستونی
نظامی متشکل از ریوهای رو باز لشکر گارد تفنگ بدست بهمراه ده ها چیب و نفر بر زرهی
برای اعمال حکومت نظامی بطرف ما در حرکتند. شیشه را پایین کشیدم که نوشته حاوی مرگ
بر ... را بردارم، اما حوا خانم غضبناک
بطرفم آمد و دهها لات و لوت و قمه کش ماشین را محاصره کردند و با کوفتن مشت بر
ماشین امر به حرکت دادند. فریاد میزند: برو برو برو. اینک که سالها میگذرد و
میلیون ها نفر طوطی وار کلمهء «دیکتاتور» را برزبان
می آورند، هنوز هم گویی مسحور آن حوای گیسو طلایی مستبد هستم. براستی او که بود و
چه میخواست. هرچه بود خواب و خیال نبود. سالهاست به این سو و آن سو می نگرم تا بلکه
یکبار دیگر او را ببینم. حوا باید اینک حد اقل 65 سال داشته باشد. حتمآ دوپاسپورتی
است و قویآ خود را بکوچهء علی چپ زده. او از من متنفراست چون او را خوب می شناسم.
از روز ازل تا کنون!
