ای کلک





سی چل سال گذشت. فلنگو بسیم و بیلاخ کنان رفتیم. کلک روی کلک سوار کردیم. اولهاش نمی دونستن ما کی هستیم اما بعد یواش یواش لو رفتیم و فهمیدن که  بند نافمو نا با دروغ بستن. همون دروغی که کوروش و داریوش ازش واهمه داشتن. بعد توی دین دومی هم دروغ گفتنو زور چپون کردیم و  فروع دینمو شد.  راحت شدیم که با هر نفس کشیدنی که هی دروغ میگیم دیگه احساس گناه نکنیم. حالا خواسم شما را به تاپ فود و فست فود  نشونی بالا «دونگی» دعوت کنم. سالهاست که «آرم» ما همین بوده که می بینی. خوب نگاه کن. ببین چی می بینی. چطور هی چی نمی بینی؟ ای کلک!