جدال دو برادر
دو برادر بودندی هر دو دار العلم دیده و پا به سن گذاشته: یکی در طب و
دیگری در غیر طب. آنکه در طب بودی فوارهء بلند علمش از اوج معلومات جزوه ای شصت سال
پیش بتدریج فرو کشیدی و بسنده کردی به کسب در آمد مختصر در روستا ها در قبال توسعه معلومات طبی تخصصی. در عین حال، مرغ و خروس های دریافتی بابت حق ویزیت او را بشدت خرسند بنمودی تا کار از
کار گذشت و اخذ تخصص بر باد برفت. در عین حال، ضمن طبابت بهم نفهم در یافتی که
درمان هایش بی فایده است و بهبودی بیمار صرفآ ناشی از عمل کرد سیستم بدن بیمار
بوده و نه مداوا با داروهای جدیده. این وقوف موجب دلسردی او بشدی و برای عقب نماندن
از قافلهء پزشکی رو به طب عهد عتیق بیاوردی و عناب و اوساقدوس را بی خطر تر از
داروهای جدید بدیدی و از طریق آن برای خود مصونیتی در قبال شکایات پدید بیاوردی. اندکی تفحص در احوالات او پرده از حقیقتی برداشتی که بر پایهء این فرضیه استوار
باشدی: <رویگردانی از دانش امروزی نه تنها موجب توقف کسب معلومات مدرن
میشود، بلکه انسان را هم بسمت یک دندگی و لجاجب سوق میدهد.> چنین
شخصی در حال حاضر، قرن بیست و یکم، قادر به استفاده از تکنولوژی جدید نمی باشد.
از قضا، آن برادر غیر طبیب هم طابق النعل بالنعل برادر مهتر بشدی. هر یک پنداشتی که جامع العلوم است. بدین ترتیب، هریک
در باتلاق مغلطه و سفسطه دست و پا همی زدی و چون حمار عصاری مدام بدور سنگ
عصارخانه همی چرخیدی. هردو از درون روزنه
ای تنگ به کلیه مسائل دنیوی و اخروی بنگریستی. در مباحثات برادرانه هر جا لازم
بودی رنگ رخسار را ارغوانی بکردی و رگهای گردن را چون نی قلیون بنمودی. مخض نمونه برادر
کوچک تر که طبیب نبودی با رجایی واثق اظهار بداشتی: <من نمیذارم
پرستات بگیرم. چه کرده ام؟ تابستان ها که بکوه میرم علف گرنه می چینم. خشک میکنم.
می سابم و روزانه با آن چایی گزنه درست میکنم. بخاطر همین پروستات ندارم.> برادر
طبیت بگفتی:<برادر عزیر، تو پروستات داری. اخوی کهتر
با لحنی تند بگفتی: ندارم. برادر طبیب مؤکدآ بگفتی: داری. ندارم.
داری. مگه میشه مرد پروستات نداشته باشه. من که ندارم...
