تمان قدکی را باش


یکصد و هفده  سال پیش يعني 1896 میلادی و اواخر سلطنت ناصرالدین شاه قاجار، مردي بنام میرزا حسن تبریزی پس از سفری به بیروت، برای نخستین بار دبستان را برأی العین دید. عاشق آن گردید و آنرا بهترین تحفه و سوغاتی برای هم وطنان خود دانست. او مردی دلیر و بی باک بود، خصلتی که در مردان نیکو سرشت و مصلح اجنماعی از ضروریات است، ولی کمیاب همجون کیما! در این بی پروایی آنقدر به پیش رفت که اولین دبستان را در مسجدی برپا کرد. در آغاز، از بچه ها خواست تا مثل همه جل بزیر بغل بمسجد بیایند و کف حجره ای در تبریز روی زمین بنشینند، ولی جلوی آنها تختهء سیاه گذاشت که بزعم مرتجعان مظهر کفر و عناد بود! لیکن، طلبه های روستایی گردن کلفت بدستور سردسته های خود جل و پلاس آنها را بیرون ریختند. کتکشان زدند و خونین و «مالین» به بیرون مسجد پرتشان کردند. اما میرزا جا نزد. جایی دیگر دبستان علم کرد. باز چوب بدست ها حمله ور شدند و بقول خودشان  لانه فساد را کن فیکون کردند. میرزا باز هم جا نزد. میرزا سر انجام محلي بنام مسجد شيخ الاسلام را با پول خود تهيه كرد و اتاق هاي تميزي درست كرد. نيمكت گذاشت و تخته سیاه روی دیوار نصب كرد. اما چوب بدستها به اين مدرسه هم حمله ور شدند و تمام نيمكت ها را شكستند و مدرسه را تعطيل كردند. این جنگ و گریز همچنان ادامه داشت تا امين الدوله(«استیتمن» دورهء قاجاريه) حكمران آذربايجان شد. حال میرزا مدرسه «رشديه» که معنی دبستان را میدهد با حمايت امين الدوله افتتاح کرد. وقتي امين الدوله به تهران بازگشت،  ميرزا حسن را با خود آورد و او دبستان رشدیه را در تهران تأسیس نمود. بهر حال تا سال 1909ميلادي، سال انقراض قاجاريه، تعداد مدرسه هاي موجود در ممالک محروسه ظل الله های قجر برابر بود با فقط 17 مدرسه در تهران و 4 مدرسه در شهرستانها. با تعطیل شدن تعزیه خانه و آشپزخانه و حرمسرا و حسینهء موسوم به دربار قجر، نوبت به مردی دلیر و بی باک  رسید که خطر را از کام شیر جست. زحمت ها کشید. سحرگاهان سر پل ورسک ایستاد تا ناظر حضور مهندسان و کارگران باشد، کاری که گیوه گشاد ها قادر بانجامش نبودند و نیستند. اما هم اینک( 2013) مرتع ینگه دنیا مآوای امنی شده است برای توده ای ها و شبه توده ای ها و دارندگان محکومبت زندان که قاعدتآ باید مانع دریافت پاسپورت شود و سلفی ها و طالبانی ها، کسانی که «آنکل سام» سر ماه بحسابشان حقوق «30 تی زن شیپ» می ریزد. در این مکان گوینده ای تلویزیونی به منبر میرود و حرفهای میزند. الحق وقتی قصص حدیثی طبری را بازگو میکند، موجب انبساط خاطر میشود، اما هنگامیکه داخل مباحت غیر نقل قولی میشود، مانند موسیقی و ورزش و دانش و تکنولوژی و غیره، آنوقت انسان حالش منقلب میشود. مخصوصآ وقتی لغات انگلیسی را تلفظ میکند: مثلآ «کامفورطی یل». این گویندهء سر پیری «ما» شده مرتب از دو نفر که بعد از میرزا حسن با مایه گذاشتن از جان در هر ده کوره ای دبستان درست کردند مذمت میکند. یکی نیست از این تنها بقاضی رفته بپرسد: < جان مادرت قسم، بگو ببینم تا بحال چند تا آدم زیر دستت کار کردن. اگر یک نفر هم زیر دستت کرده بود، هیجوقت اینجور حرف نمی زدی. اداره کردن کار هر بز نیست. گویندگی تلویزیون با منبر برو ها هیچ فرقی ندارد. جفتشان با مستمع وافعی خود ارتتاط ندارند. آقای «ما» شرط می بندم که تو یک ساعت سر کلاسی که از تو نترسند نرفته ای تا شاگرد حالت را جا بیاورد و بفهمی که یک من ماست چقدر کره دارد. حکومت قجر نتوانست بیش از 21 دبستان در ممالک محروسه باز کند. حال، آن کی بود که فقط  ظرف شانزده سال توانست صد ها خدمت شایان عرضه کند، منجمله تنبان قدک پوشان «گوگد» گلپایگان را کت و شلوار پوش کند؟>